تخت نداشتیم. چه بهتر البته. اتاق مرتب و راحتی داشتیم که حضور تخت، بدقواره و کوچکاش میکرد. خیلی کم بودند کسانی که تشک داشته باشند. من و مهدی هم -تا جایی که یادم میآید- رخت خوابمان پتوی تا شده بود.
مهدی صبحها که بیدار میشد، پتوی رختخوابیاش را بیشتر تا میکرد و کنار کمد پتوها پهن میکرد و وقتی میخواست درس بخواند یا چیزی بنویسد، مینشست همان جا. من اما این کار را نمیکردم. پتوها را هر صبح جمع میکردم و تا شب با هر دوشان خداحافظی میکردم.
انسان بسیار جالبی بود، و لابد هنوز هم هست. چند بار بهم گفت که من هم اگر بخواهم میتوانم یکی از پتوهام را تا کنم و وقت درس خواندن و نوشتن، روش بنشینم. من البته یا نیازی نمیدیدم یا دوست نداشتم و یا شاید اصلا حال و حوصلهی این کار را نداشتم. عادت داشت بعد از زدن حرفهاش بگوید «البته در حد پیشنهاد».
یک روز پتو را جمع کرده بودم و گذاشته بودم گوشهی حجره. از اتاق بیرون رفت. من هم خواستم بروم بیرون؛ در را باز کرد و پتو را نگاه کرد و کمی سکوت کرد و گفت پتو را بگذارم داخل کمد. البته باز هم یادآوری کرد که «البته در حد پیشنهاد».
23 دسامبر 2009 در 6:39 ب.ظ.
یحتمل ایشون هر دفعه به شما حرفی میزده ابتدا فراموش میکرده اصالت شما رو بعد که به یاد می اورده اون جمله در حد پیشنهاد رو اضافه میکرده به حرفاش :ذی
26 دسامبر 2009 در 6:28 ب.ظ.
چرا همش می گفته در حد پیشنهاد؟
26 دسامبر 2009 در 6:42 ب.ظ.
فکر می کنم واضحه. برای اینکه می خواسته هم حرفش رو زده باشه؛ و هم وانمود کنه فقط یه پیشنهاده!
29 دسامبر 2009 در 10:04 ب.ظ.
اینکه خوبه
31 دسامبر 2009 در 2:46 ق.ظ.
زندگی طلبه گی هم عالمی داره .
شاید منحصر به فرد ( البته در حد یه پیشنهاد )