بایگانیِ دسامبر, 2009

«البته در حد پیشنهاد»

23 دسامبر 2009

تخت نداشتیم. چه به‌تر البته. اتاق مرتب و راحتی داشتیم که حضور تخت، بدقواره و کوچک‌اش می‌کرد. خیلی کم بودند کسانی که تشک داشته باشند. من و مهدی هم -تا جایی که یادم می‌آید- رخت خواب‌مان پتوی تا شده بود.

مهدی صبح‌ها که بیدار می‌شد، پتوی رخت‌خوابی‌اش را بیشتر تا می‌کرد و کنار کمد پتوها پهن می‌کرد و وقتی می‌خواست درس بخواند یا چیزی بنویسد، می‌نشست همان جا. من اما این کار را نمی‌کردم. پتوها را هر صبح جمع می‌کردم و تا شب با هر دوشان خداحافظی می‌کردم.

انسان بسیار جالبی بود، و لابد هنوز هم هست. چند بار به‌م گفت که من هم اگر بخواهم می‌توانم یکی از پتوهام را تا کنم و وقت درس خواندن و نوشتن، روش بنشینم. من البته یا نیازی نمی‌دیدم یا دوست نداشتم و یا شاید اصلا حال و حوصله‌ی این کار را نداشتم. عادت داشت بعد از زدن حرف‌هاش بگوید «البته در حد پیشنهاد».

یک روز پتو را جمع کرده بودم و گذاشته بودم گوشه‌ی حجره. از اتاق بیرون رفت. من هم خواستم بروم بیرون؛ در را باز کرد و پتو را نگاه کرد و کمی سکوت کرد و گفت پتو را بگذارم داخل کمد. البته باز هم یادآوری کرد که «البته در حد پیشنهاد».

بازی زیبای لگد و قانون‌شکنی

20 دسامبر 2009

من البته نمی‌دانم در این نوشته، آنچه در ابتدا آمده، چه جای گفتن دارد. پرآزارترین وجه آن نوشته، نگاه ابزاری و کارکردی به اخلاق است. اگر قرار است با بزرگ‌نمایی یا حتی گزارش واقعی از  دزدی و جنایت و سیاهی‌های جامعه، حاکمیت و مردمان را به سوی اخلاق بکشانیم، چه فرقی می‌کنیم با آنها که اخلاق را برای رسیدن به قدرت زیر پا می‌نهند و حتی از اخلاق برای رفتار خلاف اخلاق خرج می‌کنند.

ای کاش آسیب اخلاقی و آسیب اخلاق جامعه‌ی امروز ما، آنگونه که در آن نوشته آمده، تنها حاصل بی‌خبری و کم‌کاری و کنار نهادن اهم‌ها و سهل‌انگاری بود. ای کاش تنها با انذار می‌شد از خشک‌زار دشمنی با اخلاق فاصله گرفت و امید آن داشت که روزگاری اخلاق‌مداری در این سرزمین، بخشی از پیروزی، و حتی خود پیروزی تلقی بشود، بی‌توجه به کارکرد آن؛ گرچه رفتار اخلاقی، حتی اگر در کوتاه‌مدت نتواند کارکردی تلقی شود، اما در اندکی بیش از آن کوتاه‌مدت، به ثمر خواهد نشست.

کسی اگر بخواهد بازی‌گر یا بازی‌کن بشود، باید ابتدا تماشاگر باشد، باید یک سوی بازی را یاری کرد، و کم‌کم وارد بازی شد. بعضی البته دوست دارند تا انتها تماشاگر باشند و بعضی دوست دارند تنها یاری‌گر باشند و بعضی از ابتدا به انگیزه‌ی بازی، تماشاگر می‌شوند و یاری می‌کنند. برخی هم در میانه‌ی راه تماشاگری و یاری‌گری، به جرگه‌ی بازی‌کنان راه می‌یابند.

نشسته‌ایم به تماشا. بازی قانون دارد، داور دارد، همه چیز واضح است، و حتی آنهایی که بازی را مستقیم تماشا نمی‌کنند، از بازی باخبرند. نمی‌دانم چرا؛ اما تنها چیزی که در این میان نمی‌توان یافت، پای‌بندی به قوانین بازی است. و البته چیزهای دیگری هم نمی‌توان یافت؛ از جمله پای‌بندی به داوری‌های داور.

البته همه هدف دارند. هدف‌شان هم -دست‌کم برای خودشان- مقدس است. البته برای هواداران‌شان هم مقدس است. آنها برای گل زدن،‌ برای جلو رفتن، برای وارد شدن به زمین حریف و برای دست یافتن به هر پیش‌رفتی لگد می‌زنند. معتقدند آسیب رساندن به دیگران کار زشت و خلاف اخلاقی است؛ اما معتقدند در شرایط این بازی ویژه و حساس و تعیین کننده، چاره‌ای جز لگد زدن و زخمی کردن و نپذیرفتن قضاوت داور نیست.

با این اوصاف، یاری کردن هر کدام، و شعار دادن و تشجیع کردن و امیدوار کردن هر کدام به پشتی‌بانی، هم‌راهی با لگدها و بی‌قانونی‌های آنهاست. البته آنها که فکر می‌کنند لگد زدن همیشه هم بد نیست و حتی اگر خلاف قانون هم باشد، گاهی لازم می‌شود، شاید وظیفه‌شان باشد لگدزن‌ها و قانون‌شکن‌ها را تشجیع کنند؛ اما برای همچو منی که اخلاق را «برای» چیزی نمی‌خواهم و نگاه کارکردی به اخلاق ندارم، لگد زدن و قانون‌شکنی به یک اندازه وقیح است؛ مگر آنکه قانونی صریح برای رفتار در این شرایط ویژه باشد.

شاید اگر این همه لگد و فحش و بی‌قانونی و قانون‌شکنی و کاستن از حیثیت و اقتدار داور نبود، یاری‌‌گری و بازی در این میدان، آرزویی خواستنی و شیرین بود، گرچه خود این بازی آنچنان سخت و جان‌کاه است که هر کس را یارای بازی در آن، یا حتی یاری و تماشاگری نیست. اما به هر حال، در این شرایط که بی شک «به ترکستان است»، هیچ چیز جز سکوت تماشاگران و یاری‌گران و بازی‌گران نمی‌تواند زیبا و شیرین باشد؛ البته به شرط اقتدار و بی‌طرفی قانون و داور.

یوپیج هم ایرانی است

17 دسامبر 2009

اتفاقی نیفتاده البته؛ نوشته‌های بسیار بسیار مهم من هم قرار نیست اتفاق مهمی در جهان پدید بیاورد، همان بهتر که آقای هاست محترم، بی حتی یک اطلاع ساده، برود به «معلوم نیست کجا» و عین خیال‌اش هم نباشد که -حالا تو بگو- یک مشت آدم بی‌کار معلق مانده‌اند که جناب ایشان در مغز محترم، خوب و شریف‌شان چه می‌گذرد.

آقای یوپیج چند روزی است که نیست. آقای یوپیج بسیار معتبر، بسیار حرفه‌ای و بسیار خوب بود. حالا چه شده که رفته، و حتی یک خبر نداده که «من می‌خواهم بروم و دیگر هم برنمی‌گردم و به من چه اصلا شما چه غلطی می‌خواهید بکنید یا نکنید». باور کنید اگر هم‌چه چیزی هم گفته بود خوب بود. ولی نگفته.

البته احتمال‌های دیگری هم هست جز آنکه آقای هاست عشق‌اش کشیده باشد برود و اهمیتی هم ندهد که چه کسی چه بگوید و چه فکری بکند و چه به سر اطلاعات‌اش بیاید. البته ترجیح می‌دهم این احتمال‌های بسیار مرتبط با … را کلمه نکنم.

تا وقتی آقای هاست عشق‌اش بکشد نامرئی باشد، من اینجا هستم. از آقای یوپیج هم ناراحت نیستم. خیلی تلخ است، شاید حتی توهین‌آمیز باشد، اما ناراحت نیستم چون باور دارم «اینجا ایران است» و همه‌ی خدمات، مخصوصا خدمات اینترنتی در حالت آزمایشی یا همان Beta هستند؛ حتی اگر کنار اسم‌شان ننوشته باشند «آزمایشی» یا «Beta».

داستانِ هاست قبلی و اینکه چه شد رفتم سراغ یوپیج را هم نمی‌گویم. چه فایده‌ای دارد؟ اصلا این‌ها که نوشتم چه فایده‌ای دارد جز هیچ؟

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.