بایگانیِ می, 2009

دسته ها

28 می 2009

تاکسی جای خوبی است معمولا برای یادآوری خاطره‌های هفت کفن پوسانده.

توی تاکسی کنار پنجره نشسته‌ام و بیرون را نگاه می‌کنم. از کنار دسته‌ی عزاداری می‌گذریم. تاکسی ساکت است. فضای حزن‌آلود تاکسی، به وضوح غلظت بیشتری می‌یابد. یاد آن شب می‌افتم که «بلوار امین» سهم ما شده بود؛ «ما» یعنی من و یک دوست دیگر.

برگه‌هایی دست‌مان بود، با مقداری چسب، و باید تا انتهای بلوار امین می‌رفتیم و می‌چسباندیم‌شان به دیوارها؛ البته تاکید کرده بودند جز به تابلوهای مخصوص اطلاعیه‌ها و تبلیغات و غیره نچسبانیم. ما هم همین کار را با دقت کامل می‌کردیم.

رسیدیم به نمایندگی خبرگزاری جمهوری اسلامی. یادمان آمد اصلا این بلبشو، از همین جا بلند شده. یادمان رفت اینجا هیچ تابلویی ندارد که بتوانیم برگه‌های‌مان را بچسبانیم. شور انقلابی ایجاب می‌کرد روی در نمایندگی خبرگزاری جمهوری اسلامی هم که شدهد، برگه‌های‌مان را بچسبانیم، تا روزنامه‌ی ایران دیگر از این کارها نکند، و به ام‌الائمه توهین نکند.

صدای دسته‌های عزاداری، یکی یکی ضعیف و قوی می‌شود. به آن مردی فکر می‌کنم که در همان هیر و ویر که برگه‌ها را تند و عجولانه به در نمایندگی ایرنا می‌چسباندیم، سر رسید، و با تندی گفت که نباید اینجا این‌ها را بچسبانیم. البته این را هم گفت که البته می‌داند که روزنامه‌ی ایران کار زشتی کرده، ولی دلیل نمی‌شود. شاید سال 81 بود. چه تفاوتی می‌کند.

آن شب تمام شد، و یادش مانده، و از تاکسی پیاده شده‌ام و ایستاده‌ام به تماشای دسته‌ها.

درس نخواندم

26 می 2009

آقای ب معلم خوبی بود. هیچ‌گاه دروغ نمی‌گفت؛ دست‌کم من ازش دروغ نشنیده بودم. آقای ب اهل دغل‌بازی و این حرف‌ها هم نبود.

معلم گفت اگر درس نخوانی نمی‌توانی توی این جامعه دوام بیاوری. من نمی‌توانستم بپذیرم. می‌دانستم او هیچ‌گاه دروغ نمی‌گوید، و از روی دلسوزی این حرف را می‌زند، اما این حرف‌اش را نمی‌توانستم باور کنم.

با خودم گفتم اگر تنها دلیل درس خواندن همین است، نمی‌خواهم درس بخوانم. و نخواندم.

من درس نخواندم. توانستم در این جامعه دوام بیاورم. اما همچنان آقای ب معلم خوبی است. معلمی که هیچ‌گاه دروغ نگفته، یا دست‌کم من ازش دروغ نشنیده‌ام.

17 می 2009

نشسته‌ام این‌جا. یادم باشد امروز یک شنبه است. مهم نیست الان از نیمه شب گذشته‌ایم. تو بگو دوشنبه. همین روزی که حتی نمی‌دانم چندم اردی‌بهشت می‌شود؛ یا است.

مهم این است که حوصله‌ی هیچ کس و هیچ چیز را ندارم. یادم باشد حال‌ام دارد به هم می‌خورد. دلم هم گرفته. حتی نمی‌دانم چه شده و چه اتفاقی افتاده. یادم باشد این روزها همه‌اش دارم خودم را لعن و نفرین می‌کنم. حماقت و بلاهت گنبد و بارگاه ندارد. یادم باشد؛ و بماند.

همه ی وجوه مسئله

13 می 2009

چند سطر اول باید کمی بی‌ربط بگویم. مثلا بگویم اینکه من می‌خواهم این حرف‌ها را اینجا بزنم، تنها در حد بلند فکر کردن است و هیچ کارکرد دیگری ندارد.

فکر کنید آن نقطه‌ی انتهای سطر پیش، نقطه ویرگول بوده و این سطر در ادامه‌ی همان است. چرا که حداکثر بازدید اینجا به 40 هم نرسیده تا امروز؛ البته این که دلیل نمی‌شود البته. دلیل اصلی این است که حرفی که می‌خواهم بزنم، چون معرفتی است، هیچ ابایی از گفتن آن ندارم؛ این وبلاگ متروکه که هیچ؛ هر جای دیگری هم که باشد.

احتمالا بتوانم مقادیر زیادی دلیل از عقل و نقل و سیره فراهم کنم تا اثبات کنم آدم باید بتواند به همه چیز با عقل خودش برسد، و بتواند عقل خودش را راضی کند از عقیده و عمل‌اش. حالا ممکن است من به این نتیجه برسم که مثلا درباره‌ی فلان موضوع باید صددرصد عقل‌ام را بگذارم کنار و دنباله‌رو عقل کس دیگری باشم؛‌ اما به هر حال همین گزاره را باید با عقل خودم بفهمم.

از آنجا که گزاره‌ی پیشین مطلق است، پس مطلق است دیگر! و هیچ اما و اگر و الایی ندارد. من به ولایت مطلقه‌ی فقیه معتقدم؛ با تمام لوازم و مقتضاهایش. اما این دلیل نمی‌شود که عقل‌تعطیل باشم. پیش از آنکه جلوتر بروم، باید یک تفکیک انجام بدهم. من فکر می‌کنم، و در محدوده‌ی فکر کردنم محدودیتی نمی‌بینم. و اینکه ولی فقیه چگونه فکر می‌کند و در فلان مورد چه نظری دارد، نمی‌تواند فکر مرا تغییر دهد؛ گرچه فکر ولی فقیه و شیوه‌ی تحلیل او، می‌تواند مرا در رسیدن به تحلیل درست‌تر و پختگی بیشتر کمک کند.

این از لحاظ فکر کردن!

اما از لحاظ رفتاری، خودم را ملزم به عمل به لوازم ولایت مطلقه‌ی فقیه می‌دانم؛ و اگر -مثلا- ولی فقیه، حکمی کرد برای انجام یا ترک کاری، بی‌توجه به فکر خودم، آنچه را انجام بدهم یا انجام ندهم، که حکم ولی فقیه است؛ البته تا جایی که آن حکم را از لوازم ولایت مطلقه‌ی فقیه بدانم؛ مثلا به نظر حکم به اینکه «در انتخابات سال 88، به دکتر احمدی‌نژاد رای بدهید»، از لوازم ولایت مطلقه‌ی فقیه نیست. بنابراین حتی اگر ولی فقیه هم‌چه حکمی بدهد، خودم را ملزم به اطاعت این حکم نمی‌بینم، اما به هر حال تا جایی که اقتضای عمل به لوازم ولایت مطلقه‌ی فقیه است، اجازه‌ی دخالت تحلیل‌های خودم را نمی‌دهم. و از آن سو، عمل به لوازم ولایت فقیه را هم لزوما به معنای تغییر تحلیل‌های خودم نمی‌دانم.

باز هم اینجا جای آمدن به سطر بعد نبود؛ ولی چه چاره که بند پیشین، بلندترین بندی بوده که تا اینجا نوشته‌ام. مثلا حکم ولی فقیه این بوده که نباید دولت را تخریب کرد؛ و نظر من این بوده -مثلا- که دولت را باید با تمام توان تخریب کرد. در این صورت، وظیفه‌ی خودم می‌دانم هیچ کاری نکنم که بنابر نظر ولی فقیه، تخریب تلقی شود.

فکر می‌کنم همه‌ی وجوه مسئله را بیان کردم. خوش حال‌ام.

یک چیز دیگر هم بگویم. در همان حال که مثلا وظیفه‌ی خودم می‌دانم دولت را تخریب نکنم، این حق را برای خودم قایلم که در یک فضای معرفتی، از فکر خودم دفاع کنم و برای نظر خودم استدلال بیاورم.

این شد همه‌ی وجوه مسئله! مثال‌ها همه‌گی برای درک عینی‌تر از مسئله است.

مسجدهای دوست داشتنی ام

9 می 2009

خب این درست که خیلی دیر شده، اما چاره‌ای نیست، باید بنویسم. یک بار باید با تمام وجود از پیچک سر به هوای عزیز که لطف کرد و دعوت‌ام کرد تشکر کنم، و بعد هم از اینکه این همه با تاخیر می‌نویسم پوزش بطلبم.

نزدیکی خانه‌مان یک مسجد قدیمی بود؛ مسجد حضرت صاحب‌الزمان. مسجد متروکی بود و پیرمردی که همان نزدیکی‌ها بقالی داشت، آنجا اذان می‌گفت و هر که می‌خواست می‌رفت مسجد، و خبری از نماز جماعت هم نبود.

گه‌گاه می‌رفتم. یک درخت توت هم داشت. یکی دو تا از دوستانم هم گه‌گاه می‌آمدند، و با اینکه ساختمان‌اش خیلی قدیمی بود، اما برای‌ام زیبا و دوست‌داشتنی بود.

همان سال‌ها بود که خراب‌اش کردند تا یک مسجد جدید و بهتر بسازند. مسجد حضرت صاحب‌الزمان، این روزها بزرگ‌تر، زیباتر است و به لطف کولرها و پنجره‌های‌اش تابستان‌ها هوای خیلی بهتری دارد، ولی هر چه بود،‌ آن مسجد خواستنی‌تر بود. گرچه این روزها شلوغ‌تر شده و نماز جماعت هم دارد.

آن مسجد را که خراب کردند، همان گه‌گاه می‌رفتم مسجد دیگری که دورتر بود، و معمولا نماز جماعت هم داشت. بگذریم.

یکی دیگر از مسجدهای دوست‌داشتنی‌ام، مسجد امام حسین است. بله. می‌دانم. باید نشانی دقیق‌تر بدهم. از اولین کوچه‌ی راست بلوار امین قم که بروید داخل، به راحتی این مسجد را می‌شود دید. زیاد گذارم به این مسجد نمی‌افتاد البته، اما یک ماه مبارک زیبا و به یاد ماندنی از این مسجد در یادم مانده که حتی اگر تا پایان عمر هم پایم به آنجا نرسد، یکی از زیباترین‌هاست مسجد امام حسین علیه‌السلام.

و مسجد آخر، مسجد مدرسه‌ی معصومیه‌ی قم؛ مسجدی که تنها یک مسجد نبود. نمی‌خواهم ارزش‌گذاری کنم، اما به هر حال در شکل‌گیری تفکر سیاسی من و خیلی‌های دیگر خیلی مهم و تاثیرگذار بود. و شاید هنوز هم باشد. نه. دیگر نیست!

یادش به خیر. چه نوشته‌ی بی‌مایه‌ای شد. به جای این‌که به بازی تن بدهم، نشسته‌ام و خاطرات خودم را زنده می‌کنم. امیدوارم پیچک سر به هوای عزیز ببخشد. همیشه بعد از نماز و تعقیب‌ها، «اللهم کن لولیک…» می‌خواندیم. آن مسجد یک ملودی ویژه برای خواندن این دعا داشت. دلم برای آن روزها و آن مسجد و آن مدرسه و همه‌ی آدم‌های معمولی و حتی بامزه و حتی‌تر بی‌مزه‌اش تنگ شده. فایده‌ای ندارد البته! از دست رفته.