بایگانیِ دسامبر, 2008

بازی غزه مال من است

31 دسامبر 2008

حالا این درست که باید -حتی اگر شده نمادین-، مردمان غزه و فلسطین را کمک کنیم و به یادشان باشیم و هر کاری از دست‌مان می‌آید بکنیم،‌ اما حرف دیگری می‌خواهم بزنم.

وقت خوبی است برای نرخ تعیین کردن. وقت خوبی است که بنشینیم و نگاه کنیم و ببینیم هر کسی چه رفتاری می‌کند در میانه‌ی این دعوا.

این درست که ما با تمام وجودمان از کارهای تازه‌واردهای فلسطین بدمان می‌آید، و انتظار این را می‌کشیم که روزی همه‌ی این آشوب‌ها از میان برود و آشوب‌گرها بی‌چاره بشوند. اما یک سوی دیگر این بازی را هم باید دید.

سوی دیگر بازی، ذات این تازه‌واردهاست. نمی‌دانم این عبارتی که توی ذهنم است، ضرب‌المثل است،‌ یا نه. مضمون‌اش این است که آدم‌ها را باید وسط دعوا شناخت. شنیده‌اید هم‌چه چیزی؟

نشسته‌ام و نگاه می‌کنم

آدمی‌زاد، در میانه‌ی رفتارهای‌اش شناخته می‌شود، در میانه‌ی حرف زدن‌هایش، و حتی حرف نزدن‌هایش. و برای تماشاگرها، همیشه و همه جا، و در میانه‌ی همه‌ی رفتارهای آدم‌ها، همیشه جایی هست برای شناخته شدن و دیده شدنِ خودِ واقعیِ آدم‌ها.

بله. غزه‌ی امروز خیلی تاسف‌بار است. و تاسف‌بارتر از آن، حالِ مسلمانیِ همه‌ی مدعی‌های اسلام.

اصلا این دعوا و آشوب، فرصت مناسبی است برای شناختن همه‌ی آن‌هایی که کم‌ترین سهمی در این میان دارند.

بله. ما –شاید حتی بیش از تازه‌واردها،- از دولت‌های اسلامی- عربی شکایت داریم، و لحظه لحظه داریم با خودمان می‌گوییم «انسانیت این‌ها کجا رفته»، حالا بی‌خیالِ جواب این سوال که مسلمانی‌شان کجا رفته. بله. ما داریم زجر می‌کشیم، اما همین‌طور که داریم زجر می‌کشیم، باید خوب نگاه کنیم و این‌ها را بشناسیم.

فردا اگر «از چوپان کم‌تر»های حاکم در کشورهای عربی- اسلامی در میانه‌ی یک بازی دیگر، از دوستی با مردمان فلسطین و دشمنی با تازه‌واردها سخنی گفتند، یادمان بیاید حرف‌ها و رفتارهای امروزشان را، و حتی حرف نزدن‌ها و نشستن‌های امروزشان را.

آدم‌ها مختارند هر کاری –فکر می‌کنند- درست است بکنند. و ما هم باید هر کاری –فکر می‌کنیم- بکنیم. و حق هم نداریم –از حیث معرفتی- به کسی بتوپیم که «تو خجالت نمی‌کشی این حرف رو می‌زنی؟»، اما منِ آدمی‌زاد عادی که دارم زندگی‌ام را می‌کنم، ممکن است دلم نخواهد با کسی که به من احترام نمی‌گذارد، حتی جواب سلام بدهم. این حق من است.

من آدمی‌زاد، حق ندارم کسی را مجبور کنم آن‌گونه که من می‌خواهم رفتار کند یا آن‌گونه که من می‌خواهم فکر کند، اما حق –یا همان وظیفه‌ی- من است که روابط‌ام را آن‌گونه سامان بدهم که –فکر می‌کنم- به صلاح‌ام است.

نشسته‌ام و نگاه می‌کنم. بازی تلخی است. تیم من دارد می‌بازد. اما بازی زیبایی است.

این است سزای ما

28 دسامبر 2008

باز غزه، باز فلسطین و باز مایی که دست‌مان به هیچ جا نمی‌رسد و احساس می‌کنیم باید کاری کنیم. احساس می‌کنیم «بالاخره ساکت که نمی‌شه نشست.»

برایم مهم نیست دقیقا امروز چه اتفاقی دارد توی غزه می‌افتد. مهم البته هست، اما در این نوشته نه. تو هم اگر می‌خواهی به تماشای خون و جنایت و گوشت‌های پاره‌پاره‌ی کودکان فلسطینی بنشینی، آن ضربدر سمت راست بالای صفحه را بزن؛ یا اصلا هر کاری دوست داری.

آمده‌اند حق حاکمیت مردم فلسطین را گرفته‌اند، خودشان را به سازمان‌های بین‌المللی تحمیل کرده‌اند و به اندازه‌ی کافی هم پشتیبان مالی دارند، و البته بیش از آن پشتیبان حقوقی و قانونی! این علامت تعجب را برای قانون گذاشتم این‌جا. تا یادم باشد این‌جا قانون یعنی عکس کودکی که یک مادر می‌تواند به عزایش بنشیند و محمود عباس باید برود پابوس همان‌ها که آمده‌اند و همه چیز را صاحب شده‌اند.

بله. برود پابوس تا به‌ش بگویند «حماس چون رفتارهای تروریستی دارد، ما نادیده‌اش می‌گیریم» و آقای رییس جمهور هم «سلام فیاض» را نخست وزیر کند.

پیش‌ترها شنیده بودم محمود عباس مسلمان است. و فکر می‌کنم یاسر عرفات هم مسلمان بود.

می‌گویند آن‌ها که آمده‌اند و فلسطینی‌ها را از وطن خودشان بیرون انداخته‌اند، یهودی‌اند. و اینک بیش از هفت میلیون فلسطینی دارند روز و شب‌شان را بیرون از وطن‌شان می‌گذرانند. البته با وجود رهبرانی مانند محمود عباس و گروه‌های سیاسی‌ای مانند حماس و فتح، که کارشان دشمنی با هم است، همان به‌تر که همه‌ی فلسطینی‌های بیرون از فلسطین، همان جا که هستند بمانند.

بله. آن‌ها که آمده‌اند، یهودی‌اند. می‌گویند صهیونیست هم هستند. در بیشتر سایت‌های خبری هم می‌توانید توصیف‌ها و عبارت‌هایی مانند جنایت‌کار و دژخیم و –چه می‌دانم- بی‌رحم و غیره را درباره‌ی این‌ها پیدا کنید.

بله. آن‌ها یهودی هستند. بله. می‌دانم. نیازی نیست چیزی بگویی. خیلی کار بدی می‌کنند که این همه جنایت می‌کنند. خیلی کار کثیفی می‌کنند که همه‌ی موجودیت یک ملت را دارند به باد می‌دهند، اما قبول دارید آدمی‌زاد سرباز عقاید خویش است؟

برای من مهم نیست چه دینی دارند و به چه چیزی معتقد هستند، اگر هم گفتم یهودی هستند، ظاهر قضیه را گفتم، حالا تو بگو این‌ها و کارهای‌شان وهن یهودیت است. اما به هر حال در این شکی نیست که آن‌ها دارند کاری را می‌کنند که –فکر می‌کنند- می‌دانند درست است.

ما مسلمانیم. و بیش‌تر فلسطینی‌هایی که امروز در خانه‌شان به‌شان ظلم می‌شود و همه‌ی حق‌هاشان نادیده گرفته می‌شود هم مسلمان‌اند. جالبی قضیه –بله. جالبی قضیه. حتی می‌توانم بگویم جک بودن قضیه- این‌جاست که حتی فتح و حماس هم مسلمان‌اند همه‌شان.

سزای ما همین است. ردخور هم ندارد. البته سزا هم نمی‌شود گفت. بالاخره اوضاع این است. ما مسلمانیم اما مسلمانی‌مان در همین حد است. این رقم یک میلیارد نفر دارد توی ذهنم جولان می‌دهد. بله. بیش از یک میلیارد مسلمان. این هم یکی دیگر از جک‌هایی است که سر زبان‌هاست. بیش از یک میلیارد مسلمانی که جان ایستادن در برابر حتی نقطه

ما مسلمانیم. اما حتی یک اتحادیه‌ی تاثیرگذار بین‌المللی نداریم. آخ ببخشید. تب خوش‌بینی من گاهی وقت‌ها زود می‌زند بالا. باید این را می‌گفتم: ما مسلمانیم. اما حتی نمی‌توانیم تصمیم بگیریم. حتی نمی‌توانیم فکر کنیم و ببینیم چه کاری می‌خواهیم بکنیم. حالا این‌که چه می‌شود کرد و چه کاری از دست‌مان بر می‌آید پیش‌کش.

یاد گرفته‌ایم راه‌پیمایی برویم فقط. یاد گرفته‌ایم خیلی باکلاس و امروزی بیانیه بدهیم و افتخار کنیم که بیداریم و برادران‌مان را از یاد نبرده‌ایم، اما نمی‌خواهیم قبول کنیم که خودمان داریم این بلاها را به سر خودمان می‌آوریم. آن‌ها هم بهانه‌اند. دشمن‌تر از آن‌ها ماییم. مایی که همین فردا می‌خواهیم از خود آن‌ها دادخواهی کنیم. و چقدر هم باهوشیم که «می‌خواهیم از سازمان ملل که ابزار نظام سلطه است، به نفع خودمان استفاده کنیم».

نه برادر. نه مسلمان. این‌طورها هم نیست. نشنیده‌اید می‌گویند دادخواهی از طاغوت حرام است؟ ما این‌قدر ناتوان‌ایم که اعتراض‌مان را هم باید به گوش آن‌ها برسانیم.

ما مسلمانیم‌ها. یادمان نرود. یادمان نرود. چه مسلمانی خوبی. و چه مسلمانی آسانی. از کفر آن‌ها هم آسان‌تر است این مسلمانی.

از کدام ترس؟

15 دسامبر 2008

باور کن نمی‌خواهم ادای آدم‌های پرقدرت را در بیاورم و خودم را منزه از ترس نشان بدهم. نه.

«پیچک سر به هوا»ی عزیز. باور کن از همان ساعتی که نوشته‌ات را خواندم، دارم فکر می‌کنم ببینم از چه ترسی بگویم تا دعوت‌ات اجابت شده باشد و حرف‌ام را هم زده باشم.

ترس‌های دوستان دیگری را هم خواندم. و البته فکر نمی‌کنم چیزی مانند ترس از «واجب الوجود»، آن گونه که «مانی» گفته، نیازی به یادآوری داشته باشد.

آدمی‌زاد، سرشار از ترس است، و این سرشار بودن از ترس، تابع سرشار بودن‌اش از نقص است، و ما هم که جمله‌گی آدمی‌زادیم. اما هر چه فکر می‌کنم، نمی‌توانم ترس خاصی پیدا کنم برای نوشتن.

تصور کنید بزرگ‌ترین ترس من، افتادن به دامان «ایدز» باشد. خب؟ خیلی ترس بزرگی است. بله. بدتر از خود ایدز، از بی‌چاره کردن کسی دیگر باید بترسیم که ناچار باید نگران و پی‌گیر مشکل ما باشد. خیلی دردناک است. نه؟ نه. به نظر من آن‌قدرها هم ترس‌ناک نیست. برای کاهش تصور ترس‌آلود نسبت به هم‌چه چیزهایی، توصیه می‌کنم رمان‌هایی درباره‌ی جنگ ویتنام و جنگ جهانی گیر بیاورید و بخوانید.

خودمان را چرا گول بزنیم آخر؟ بزرگ‌تر و کشنده‌تر از بی‌آبرویی هم مگر می‌توان ترسی پیدا کرد؟ و مگر نمی‌توان با دروغ، و یا حتی نادانی انسانیِ کسی، دچار بی‌آبرویی شویم؟ می‌شود. پیچیده هم نیست. از چه بترسیم وقتی ترس‌مان بی‌فایده است. بله. بعضی ترس‌ها کمک‌مان می‌کنند آدمی‌زادهای به‌تری باشیم. مثل ترس از بی‌آبرو کردن دیگران. که آن هم به خودمان مربوط است.

مشکل اصلا این چیزها نیست. مشکل این است که بیش‌تر ترس‌های ما، از چیزهایی است که خودمان نقش زیادی درشان نداریم. و بدتر از آن، ترس‌مان به خاطر اصرار بر چیزی است. اصلا این را بخوانید: «می‌ترسم پدر و مادرم از هم جدا بشـن.» دو حالت دارد البته. یا ما می‌توانیم کاری بکنیم، یا نمی‌توانیم. بله. خیلی بد است پدر و مادر آدم از هم طلاق بگیرند. نه. واقعا با همین اطمینان می‌توان گفت چیز بدی است این؟ قبول ندارم.

ترس‌های بزرگ، فراوان‌اند و ترس‌های کوچک، بسیار. می‌ترسم این چند سطر نوشته‌ام از میان برود. می‌ترسم به قرار امروز صبح‌ام نرسم. می‌ترسم امشب هم حوصله نداشته باشم بروم و کفش بخرم. این‌هاست که آزارمان می‌دهد. ترس‌های بزرگ هم البته داریم. نکند طعم خوش‌بختی را نچشیم. نکند هم‌چنان که تا امروز نرفته، هیچ‌گاه آب خوش از گلوی‌مان پایین نرود. نکند آن‌قدر نادان باشیم که خودمان هم نفهمیم.

نه آقاجان! ترجیح می‌دهم به جای ترسیدن، زندگی کنم. یک رمان آمد توی ذهنم و یک شخصیت. نه. نمی‌گویم؛ هیچ‌کدام‌شان را!

بازیِ وحدت ملی

11 دسامبر 2008

نشسته‌ایم این‌جا و داریم بازی را نگاه می‌کنیم. بازی خوبی است. خوب که نه البته. شاید درست‌ترش این باشد که بگویم بازی جالبی است.

خوب است این‌جا بنشینیم و با دقت همه چیز را ببینیم و حرف هم نزنیم. ببینیم این بازی به کجا می‌رسد. یا به‌تر بگویم؛ ببینیم این یکی بازی به کجا می‌رسد.

چهار ماه پیش، کسی حرف از «لزوم تشکیل دولت وحدت ملی» زده است. اصلا هم اهمیتی ندارد چه کسی این حرف را زده. برای ما تماشاگران هیچ تفاوتی نمی‌کند چه کسی کدام طرف ایستاده و چه حرفی می‌زند و چه جوابی می‌شنود. برای ما آن‌چه مهم است، شیوه‌ی بازی بازی‌گران است. البته تا وقتی بازی باشد!

خب. طرح تشکیل دولت وحدت ملی، پیشنهاد آقای ناطق نوری است. اولین واکنش منفی هم از زبان دکتر سحابی منتشر شده است. دلایل و لحن مخالفت عزت‌الله سحابی را می‌توانید از توی خبر سایت تابناک ببینید.

ما کجای این بازی هستیم؟
ما کجای این بازی هستیم؟

جرقه‌ی دوباره‌ی بالا گرفتن شعله‌ی این بازی، با برگزاری همایش 30 سال قانون‌گذاری آغاز شد. شاید اصلی‌ترین دلیل مخالفان برگزاری این همایش، حضور «مطرودین امام» در این جلسه بود. شاید منظورشان هم افرادی مانند «عزت‌الله سحابی» باشد.

بازی ادامه پیدا کرد. و بعضی هم حضور نیافتن رییس‌جمهور در همایش سی سال قانون‌گذاری را نشانه‌ی این دانستند که «وی با همان هوشمندی -سال 83 در رد دعوت همایش شورای هماهنگی- در پازلی که برای همرنگ جماعت کردن او چیده شده است، بازی نمی کند.» آن هم در حالی که -گویا- آقای رییس جمهور در روز برگزاری همایش سی سال قانون‌گذاری، تا بهارستان رفته‌اند و به خاطر حذف سخن‌رانی‌شان بازگشته‌اند.

و بالاخره این‌که جالب‌ترین بازی را می‌توانیم در یادداشت روز حسین شریعتمداری ببینیم. اگر حوصله ندارید همه‌ی نوشته را بخوانید، آن دو سطر آخرش را حتما بخوانید. نه! زحمت‌تان می‌شود. «در آینده نزدیک، به نقش دقیق دشمن خارجی در این پروژه، همراه با اسناد غیرقابل انکار آن خواهیم پرداخت.» البته این را هم تصریح کنم که واقعا حسین شریعتمداری دارد درباره‌ی همین طرح دولت وحدت ملی صحبت می‌کند و فکر هم نمی‌کنم شوخی‌ای در کار باشد.

بازی جالبی است. تا یادم نرفته بگویم که احمد توکلی هم حرف‌های بامزه‌ای زده است. مثلا گفته «مبناي دولت ائتلافي و دولت موسوم به وحدت ملي، سهم خواهي در تشكيل كابينه و كشمكش هاي سياسي است.» می‌خواهم بپرسم واقعا در دولت‌های غیرائتلافی این چیزها نیست واقعا؟ بابت تکرار دو باره‌ی «واقعا» پوزش می‌خواهم. در دولت آقای خاتمی و آقای احمدی‌نژاد نبوده است این چیزها؟ من متوجه نمی‌شوم این پدیده‌ی دولت وحدت ملی چه قدر خطرناک است که این همه تیرباران شده است.

البته ما که داریم بازی را نگاه می‌کنیم. بازی جالبی است. ببینیم چه اتفاقی می‌افتد پس از این.

چند لینک دیگر را می‌توانید این‌جا ببینید. انواع مختلف بازی در یک زمین.

مشق نوشتم

3 دسامبر 2008

پیش می‌آید بالاخره. ممکن است برای هر کسی پیش بیاید. بابت انگیزه‌ام برای غافلگیری پوزش می‌خواهم!

سر کلاس نشسته‌ای و استاد بعد از این که یک ساعت تمام حرف زده و چیز یاد داده، ده دقیقه وقت می‌دهد که بنشینی و بنویسی. می‌خواهم چند سطری که نوشتم را این‌جا بیاورم؛ بدون هیچ تغییری البته.

«درپوش خودنویس کنار کاغذ افتاده است. لکه‌های جوهر روی کاغذ را پر کرده. چهار سطر خوش‌خط روی کاغذ نوشته شده و چهار طرف کاغذ با طرح‌های اسلیمی پوشیده شده است. کاغذهای مشابهی زیر کاغذ است. کسی توی اتاق نیست. چراغ مطالعه روشن است. کاغذهای مچاله، سطل آشغال را پر کرده‌اند. همه‌ی کاغذهای مچاله توی سطل آشغال و اطراف آن،‌ طرح اسلیمی دارند. بالای دسته‌ی کاغذ‌ها، کتابی باز است. کنار سطر دهم صفحه‌ی باز کتاب، یک فلش آبی‌رنگ با خودکار دیده می‌شود. خودکار در میانه‌ی کتابِ باز، عمودی افتاده است. درپوش خودکار آبی‌رنگ، زیر میز تحریر افتاده است. صندلی افتاده روی زمین.»

خب. بابت این‌که همه‌اش را یک‌سره پشت سر هم نوشته‌ام، پوزش نمی‌خواهم! قرارمان همین بود که بدون دست‌خوردن منتقل بشوند.