بایگانیِ نوامبر, 2008

می‌بینیم ما بچه‌ها

23 نوامبر 2008

دقیق یادم نیست کی گرفتم اما امروز برداشتم تا به اندازه‌ی نیم ساعتی که تا پیش از کلاس فرصت دارم، چند صفحه‌ای ازش بخوانم. اول چند برگ بدون دقت ورق زدم و تنها تیتر‌ها و چند سطر تصادفی خواندم. خوشم آمده بود، اما به خودم تلقین می‌کردم که «چه خبره! این همه؟!»

به قول خودش، گفت‌و‌شنودی بود با سیروس نوذری، درباره‌ی شعر کوتاه. یادم رفت بگویم. یا شاید هم نخواستم اول بگویم. درباره‌ی ویژه‌نامه‌ی «شعر کوتاه» ِ «ماه‌نامه‌ی تخصصی شعر» حرف می‌زنم. چیزهای جالبی درباره‌ی شاعران کوتاه‌سرای فارسی و تاریخ هایکو و تاثیر هایکو بر شعر کوتاه فارسی گفته است آقای نوذری در این مصاحبه. برای من هم خیلی جالب بود خواندن و آشنایی با این چیزها.

وقتی می‌خواندم، خطاب‌هایی به بعضی دیگر از شاعران دیدم، که ترجیح دادم ادامه ندهم. اصلا چه به‌تر است همین‌جا چند کلمه‌ای نقل کنم. «تلاش‌های غیرمستقیم آقای [سیدعلی] صالحی و یاران‌شان برای این‌که خود را در عرصه‌ی هایکونویسی ایرانی، یکه و منحصر به فرد و جدی‌تر از دیگران معرفی کنند، رفتاری صادقانه و فروتنانه نیست.»

البته چیزهای زیادی از این گفت‌وشنود یاد گرفتم، خیلی چیزهایی که اگر این چند صفحه را نمی‌خواندم، معلوم نبود کی و کجا می‌توانستم یاد بگیرم‌شان؛ اما کاش «رفتاری صادقانه و فروتنانه» را می‌توانستم از این استاد بزرگ شعر کوتاه فارسی به یاد بسپارم.

واضح است که نمی‌توانم درباره‌ی ادعاهای ایشان قضاوتی کنم،‌ بنابراین حتا اگر همه‌ی ادعاهای‌شان درست هم باشد، این حق را ندارند که این‌گونه دیگران را مورد خطاب قرار دهند؛ آن‌هم به انگیزه‌ی یادآوری فروتنی و صداقت. برای درک به‌تر حرف‌هایم می‌توانید رویارویی فاجعه‌آمیز یکی دیگر از اَعلام ادب فارسی را نیز این‌جا ببینید.

نمی‌توانم لحن آن نوشته را با کلمه‌ها توصیف کنم. تاکید می‌کنم که باز هم نمی‌توانم درباره‌ی درستی و نادرستی ادعای ایشان حرفی بزنم، اما لحن‌شان آزاردهنده است. بابت تکه کردن سخن جناب شکراللهی، شرمنده‌ و عذرخواهم، اما این را بخوانید: «یوسف علیخانی مدتی ست که خانه‌نشین شده و گویا هنوز هم بر سر هیچ کاری نیست تا روزگار را سخت‌تر از دوستان‌اش نگذراند.» و این‌که: «خوشحال‌ام که حتا به غلط و حیرت‌آور، ۲۵ سکه نصیب یوسف علیخانی شد تا کمی آرامش از دست‌رفته‌اش را بازیابد.»

فضول است او

22 نوامبر 2008

نیازی به اعتراف من نیست؛ تقصیر از خود خود خودم است. سعی هم نکن با تاکیدهای من غلظت تقصیر داشتن‌ام را بفهمی. البته هر کسی جای من بود، ممکن بود به همین بلا دچار شود. من حتا دقیقا نمی‌دانستم با چه کسی طرف‌ام و باید با کدام‌شان سر و کار داشته باشم.

روزهای اول همه‌‌ش با خودم می‌گفتم «چه‌قدر آدم باحال و بامزه‌ایه.» خوش‌حال بودم که خودش آدم راحتی است و بنابراین کنار آمدن باهاش هم راحت است. آن اوایل هم درست همین‌طور بود. همه چیز خوب بود. از همان روزهای اول، می‌دیدم که سرش را دارد داخل کار همه می‌برد و درباره‌ی هر کسی اظهارنظر می‌کند.

قهرمان داستان ما فضول است؛ یک کلام. روزهای اول، از فضولی‌هایش لذت می‌بردم؛ چون درباره‌ی من نبود. چون هنوز آن‌قدر که بتواند مرا هم طعمه‌ی فضولی‌اش کند، با من آشنا نبود. اگر هم توی کارهای من فضولی‌ای می‌کرد، احساس می‌کردم می‌خواهد صمیمی شود که احساس غریبه‌گی نکنم.

خب. این‌جای نوشته، نوبت این است که بگویم: البته آدم خوبی است. خیلی هم خوب است. بالاخره فضول‌ها هم می‌توانند آدم‌های خوبی باشند و کلی هم اظهار فضل کنند. و حتا ممکن است خودشان در میانه‌ی پرحرفی‌ها و فضولی‌هاشان بگویند «من خیلی حرف می‌زنم. نه؟».

بله. آدم خوبی است، اما وقتی من سرم درد می‌کند، حال و حوصله‌ی فضولی‌های ایشان را هم ندارم، باید چه کاری بکنم؟ بله. می‌دانم. دارم پشت سر هم می‌گویم فضولی، و حتا یک مثال هم نزده‌ام. خب خودتان انصاف بدهید. همین که خطر کرده‌ام و دارم این‌ها را می‌نویسم خودش کلی ممکن است باعث شرمنده‌گی بشود. «سلام آقای فلانی. خب این حرفا رو که نمی‌تونستم به خودت بگم؛ مجبور شدم این‌جا بنویسم.»

برای این‌که از دست کنج‌کاوی‌های مایل به فضولی‌های ایشان آزار نبینم از این به بعد، دو کار باید بکنم. اول این‌که خودم را بزنم به آن راه و راحت باشم و هر کاری دلم می‌خواهد بکنم و در برابر همه‌ی فضولی‌هایش لبخند شبه ملیح بزنم؛ و بعد این‌که در پروژه‌هایی که قربانی‌اش کسان دیگراند، هم‌راهی و هم‌کاری نکنم، و ذوق نشان ندهم.

همه چیز آرام بود

20 نوامبر 2008

بله. کسی که در -دست‌کم- چهار ماه نتوانسته باشد به صفحه‌ی آخر یک رمان کم‌تر از 2000 صفحه‌ای برسد، مطمئنا نمی‌توان باور کرد که یک شبه 400 صفحه خوانده باشد! دیروز از کلاس که برگشتم، نشستم روی این مبل و «مدار صفر درجه‌»ی «احمد محمود»‌ را باز کردم.

دقیق بگویم. کلاسم تا 4 و نیم عصر بود. پیاده برگشتم. برای فراری دادن خستگی یک روزه‌ام هم که شده، باید یک ساعتی می‌خوابیدم؛ اما نشستم این‌جا و ورق زدم تا ببینم آخرین صفحه‌ای که خوانده‌ام کجا بوده. چیزی را یادم رفت بگویم. احتمالا باید معذرت‌خواهی کنم بابت آن گیومه‌هایی که پیش و پسِ اسم رمان و اسم نویسنده‌ی رمان گذاشته‌ام. خب ببخشید.

مدار صفر درجه البته با آن فیلمی که همین سال‌ها از سیمای جمهوری اسلامی پخش شده زمین تا آسمان فرق دارد. اصلا آن نیست. ترجیح می‌دهم به این فکر نکنم که دقیقا چه روزی یا چه ماهی بود که اولین جلد این رمان سه جلدی را از کتاب‌خانه گرفتم. اما تابستان بود.

دیشب که صفحه‌های آخر مدار صفر درجه داشتند ورق می‌خوردند، داشتم به این فکر می‌کردم که این داستان، چه‌قدر به من نزدیک است. تا یادم نرفته، بگویم که «سید محمد حسینی» گفته بود باید «داشتم» را حذف کنم. 28 کلمه برگردید، می‌رسید به‌ش. داشتم می‌گفتم. چه‌قدر به من نزدیک بود این داستان. البته از نظر درون‌مایه، نه موضوع.

تغییر. توی صفحه‌های اول داستان، همه چیز عادی بود؛ نه البته به این اطلاق؛ اما دست‌کم خبری از انقلابی به آن بزرگی نبود. باران که نمی‌خواست برای یارولی کار کند، رفت کنار ساحل و خیلی زود هم کارش گرفت؛ اما یک افسر وسایل سلمانی باران را به دریا انداخت. و باران باز برگشت به آرایشگاه هالیوود.

شخصیت‌های مدار صفر درجه، هیچ‌کدام‌شان نه شیطان مطلق‌اند و نه فرشته‌ی عاری از گناه. یک نمونه‌اش همین «نوذر اسفندیاری».  مرد چهل و دو سه ساله‌ای که به اتکای سوادش، حساب‌دار «حاج ممصادق» شده و در بازار آبرویی دارد، اما از آن طرف، مشتری همیشه‌گی «طوبی عرق‌فروش» است. نوذر، «بی‌بی‌سی» گوش کردن شبانه‌اش ترک نمی‌شود، برای به دست آوردن اعلامیه و خواندن و رد کردنش به این و آن هر کاری می‌کند و با هر کسی درباره‌ی حکومت و شاه و بقیه هم‌کلام می‌شود و بحث می‌کند، اما از آن طرف، به راحتی در برگه‌ی بازجویی ساواک، با توسل به ارتشی بودن برادرش، خود را هواخواه شاهنشاه جلوه می‌دهد.

در این رمان طولانی، انواع مختلف رفتار سیاسی در مواجهه با انقلاب را از نزدیک دیدم. رفتارهایی که هر کدام‌شان برآمده از رفتارهای معمولی و روزمره‌ی شخصیت‌های داستان بودند. «مبارک»ِ خیاط، که تا خبری از درگیری و تجمع و توپ و تانک می‌شنید، دوچرخه‌اش را به بغل می‌گرفت و از پیاده‌رو می‌رفت به خیابان و بی‌خیال کار و زندگی می‌شد، همه‌ی انقلابی‌گری‌اش خلاصه شده بود در جمع کردن همه‌ی اعلامیه‌هایی که از روز اول صادر شده بود. و آن‌ها را در پوشه‌ای جمع کرده بود برای اثبات سابقه‌ی انقلابی‌گری‌اش.

چقدر شیرین است بنشینم و درباره‌ی هر کدام از شخصیت‌های داستان، تا خود صبح بنویسم. یاد آن شبی افتادم که «کوچه‌ی اقاقیا»ی «راضیه‌ی تجار» را تازه تمام کرده بودم. چه آشوبی داشتم. اما مدار صفر درجه را بی آشوب تمام کردم. نه که فکر کنی تعلیق نداشت و جذاب نبود و این‌ها. نه! آرام بود همه چیز؛ حتی تلخی‌های دیوانه کننده‌اش، حتی سهراب.

شاید نیازی به توضیح نباشد، اما این نوشته، گزارشی از رمان مدار صفر درجه نیست. حرف‌های پراکنده‌ی کسی است که خودش را در جای‌جای این داستان دیده است.

شلیک نکن آقای مرزبان

17 نوامبر 2008

پیش‌ترها وقتی می‌دیدم کسی می‌گوید «من اسمش را گذاشته‌ام چی‌چیز» خوشم نمی‌آمد. می‌گفتم «فرهنگستان شماره‌ی هیژدَ» ولی می‌بینم بعضی وقت‌ها نمی‌شود کاری کرد.

من اسمش را می‌گذارم «توهم مرزبانی». تصور کنید. آقا یا شاید خانم مرزبان، باید حواس‌ش جمع باشد کسی پایش را این طرفِ مرز نگذارد؛ یا حتا کسی پایش را آن سوی مرز هم نگذارد. از مثال بیرون می‌آییم. همیشه در همین جامعه‌ی خودمان کسانی هستند که استاد ور رفتن با مرزها هستند.

بله! استاد بازی با مرزها. ده سال پیش، روحانی‌ای آمده بود روستای ما و به جای این‌که بگوید «حضرت زهرا»، می‌گفت «خانوم زهرا»؛ البته با رعایت احترام و باقی جنبه‌ها. سیلی از اعتراض و بد و بی‌راه و هم‌چه چیزهایی نصیب این بنده خدا شد که «خجالت نمی‌کشی حضرت زهرا را با این وضع خطاب می‌کنی و اسم می‌بری؟» و غیره.

حالا لابد داری با خودت می‌گویی «روستایی‌های هیچی‌نفهم!» نه! باور کن اصلا آن کارشان از نفهمی نبود. از «توهم مرزبانی‌»شان البته بود!

کسی حق ندارد پایش را روی مرز بگذارد. کسی اگر پایش را روی مرز گذاشت، باید منتظر هر اتفاقی باشد. بله. آقا یا خانم مرزبان ممکن است به این تحلیل برسد که «الف» اگر پایش را روی مرز می‌گذارد، ممکن است «ب» جرأت کند و این طرف هم بیاید و همین تحلیل، این قدرت را به مرزبان می‌دهد که حتا -… بله! مرز است و حساس، شاید بی‌رحمی نباشد اگر – شلیک  کند و «الف» را مُرده کند!

داشتم با کسی حرف می‌زدم. درباره‌ی قضیه‌ی حمل قرآن با هم‌خوانی دف و باقی ماجرا. مدعی بود ما نباید بگذاریم کسی جرأت کند. مدعی بود اگر در برابر این‌ها نایستیم فردا پای‌شان را جلوتر می‌گذارند. آقای مرزبانی که با من صحبت می‌کرد، قبول داشت که حرامی انجام نشده، اما برخوردهای این‌چنینی با این اتفاق، گواهی تلخی بر توهم مرزبانی است.

شکی نیست که کسی پایش را این سوی مرز نگذاشته است. به کدام توجیه شرعی، حمل قرآن توسط یک زن، با همراهی گروه تواشیح به همراه دف، و تحویل قرآن به قاری و گرفتن قرآن توسط همان زن و بازگشت گروه تواشیح‌خوان با همراهی همان دف‌زن‌ها، توهین به قرآن تلقی می‌شود؟

آیا افراط در مرزبانی، به اندازه‌ی تفریط در آن، خطرناک نیست؟