اینجا پایان یافته است.
من از این پس در
هستم.
من شايستهي اين همه لطف خدا نبودم. شايستهي اين همه احساس خوشبختي و خوشحالي و شادماني نبودم. قدر همهي اين لحظهها را … كاش بدانم.
شكرگزاري، و البته نهايت شكرگزاري، با كاش گفتن و آرزوي دور و دراز كردن و حتي آرزوي بيرسيدن كردن نميخواند، اما آدم بودن يعني همين. و متوسط بودن يعني همين.
هم شكر ميگويم و هم كاش. شكر. كاش. شكر كه همين اندازه و همين چند ساعت در بهشت بودم. و كاش هميشگي بود. و كاش مال من بودي.
این درست که اینجا نوشته «۶۰ ثانیه فرصت داریم که انتخاب کنیم»، اما من خیلی بیشتر فرصت داشتهام برای انتخاب کردن؛ گرچه هنوز به نتیجهی قطعیای نرسیدهام. در این نوشته، قرار است بگویم «به کدام داستان برویم و ۱۳ روز تعطیلی نوروز را پیش کدام شخصیت داستانی سر کنیم».
اولین رمانی که جدی خواندم، «من او»ی امیرخانی بود. با علی و کریم و مهتاب و دیگراناش. پس از آن بود که علاقه پیدا کردم منظم رمان بخوانم. «پاگرد»ِ محمدحسن شهسواری را که خواندم، «آذر» برای همیشه در یادم ماند.
خیلی ساده است. در تاکسی را باز میکنی، ناگاه یکی از شخصیتهای حاشیهای فلان رمانی که سالها پیش خواندهای سر میرسد و جملهای یادآوری میکند و میرود. شخصیتی که حتی اسماش را هم یادت نمانده. از اسم شخصیتهای «بازی آخر بانو»ی بلقیس سلیمانی چیزی یادم نمانده، اما هنوز وقتهایی هست که یکیشان سر برسد و چند لحظهای چیزی بگوید و برود.
«اسکارلت»ِ بربادرفته که فراوان از او آموختهام. قرار نیست همهشان را فهرست کنم اینجا. قرار است یکیشان را از خروار ذهن بیرون بکشم. اگر بگویم «همسایهها» شاید همه بدانند نویسندهاش کیست، اما شاید کمتر کسی باشد که بداند «مدار صفر درجه» نوشتهی احمد محمود است.
مدار صفر درجه، روایتی است از ماههای منتهی به انقلاب اسلامی؛ داستانی عاری از شعارزدگی و شعرزدگی با زبانی ساده و بیپیرایه که گرچه زیبا و آراسته است، اما خبری از بازیهای زبانی دوپینگی و البته ملالآور در آن نیست. هنوز ماندهام از «نوذر اسفندیاری»ِ مدار صفر درجه سخن بگویم یا از «فلامرزخان». فرامرز البته شخصیتی است که میتوان در رمان «درخت انجیر معابد»ِ احمد محمود یافت.
این نکته را هم اینجا بگویم که نام «دودینگهاوس» مدیون نوذر اسفندیاری است. و البته مدیون احمد محمود که خالق مدار صفر درجه و خالق نوذر اسفندیاری است. نوذر اسفندیاری که از قضا باسواد است و سوادش چیزی است مانند کیمیا، حسابدار یک تاجر سرمایهدار است و همین کافی است برای آنکه زندگی بینیازی داشته باشد. نوذر بیرون از خانه بسیار مؤمن و بااخلاق است، اما توی خانه «زهر ماری» و کالباس و گوجه از دهناش نمیافتد.
نوذر هر شب بیبیسی گوش میکند و از همه چیز خبر دارد و ادعا میکند با یک نامه میتواند فلانی را از ژاندارمری آزاد کند و با یک عریضه، کار مردم را راه بیندازد. اما همه میدانند که هیچ امیدی نمیتوان به نوذر داشت. نوذر بچهدار نمیشود. جوانی نوذر در شرکت نفت گذشته و همیشه با رؤیای شرکت نفت زندگی میکند شدیدا ضدانگلیسی است؛ چرا که گویا اخراجاش از «شرکت» را توطئهی انگلیسها میداند.
«مدار صفر درجه» البته داستان نوذر نیست، اما برجستگی و پختگی این شخصیت مبهوت کننده است. نوذر انقلابی نیست. اما در حاشیهی تظاهراتها دیده میشود. ارتباط خوبی هم با ژاندارمری دارد. با همهی آدمهای اطرافاش دمخور است و همه هم ازش حساب میبرند و حرفاش برو دارد. گرچه هیچ کاری هم ازش برنمیآید جز همان نوشتن و شیوهی ویژهی حرف زدناش.
نوذر میرود از «طوبی» شراب میخرد. برای مردم دعانویسی میکند. در طول داستان رفتارهایی از نوذر میبینیم که گرچه از او عجیب است، اما برای آدمهای اطرافاش عجیب نیست؛ چرا که او هنر این را دارد که در فضاهای مختلف رفتارهای مختلف بکند و چنان هوشی دارد که نگذارد نوذرِ توی خانه، بیرون از خانه دیده شود. هوس کردم یک بار دیگر مدار صفر درجه را بخوانم. باید یک بار دیگر باران و مائده و نوذر و خاور و دیگران را ببینم. به دیدن آدمها در میانهی سختی و تنگنا نیاز دارم.
فرامرزِ «درخت انجیر معابد» هم بسیار گفتنی است اما همین اندازه کافی است.
گرچه بازی دادن 5 نفر دیگر کار دشواری است اما چه چاره که بازیخوردهها همیشه دیگران را بازی میدهند! نمیدانم همهشان مینویسند اصلا یا نه، اما دوست دارم اینها دربارهی یکی از شخصیتهای مورد علاقهی داستانهایی که خواندهاند بنویسند: یک لیوان چای داغ، زهرا، دنیای راهراه، سی و یک شب، و نسیم حیات.
یک نکتهی خیلی کوچک! در انتقال دودینگهاوس دات کام به فضای جدید، چند اشکال بسیار کوچک رخ داده که تا نابود شدنشان اینجا هستم
تخت نداشتیم. چه بهتر البته. اتاق مرتب و راحتی داشتیم که حضور تخت، بدقواره و کوچکاش میکرد. خیلی کم بودند کسانی که تشک داشته باشند. من و مهدی هم -تا جایی که یادم میآید- رخت خوابمان پتوی تا شده بود.
مهدی صبحها که بیدار میشد، پتوی رختخوابیاش را بیشتر تا میکرد و کنار کمد پتوها پهن میکرد و وقتی میخواست درس بخواند یا چیزی بنویسد، مینشست همان جا. من اما این کار را نمیکردم. پتوها را هر صبح جمع میکردم و تا شب با هر دوشان خداحافظی میکردم.
انسان بسیار جالبی بود، و لابد هنوز هم هست. چند بار بهم گفت که من هم اگر بخواهم میتوانم یکی از پتوهام را تا کنم و وقت درس خواندن و نوشتن، روش بنشینم. من البته یا نیازی نمیدیدم یا دوست نداشتم و یا شاید اصلا حال و حوصلهی این کار را نداشتم. عادت داشت بعد از زدن حرفهاش بگوید «البته در حد پیشنهاد».
یک روز پتو را جمع کرده بودم و گذاشته بودم گوشهی حجره. از اتاق بیرون رفت. من هم خواستم بروم بیرون؛ در را باز کرد و پتو را نگاه کرد و کمی سکوت کرد و گفت پتو را بگذارم داخل کمد. البته باز هم یادآوری کرد که «البته در حد پیشنهاد».
من البته نمیدانم در این نوشته، آنچه در ابتدا آمده، چه جای گفتن دارد. پرآزارترین وجه آن نوشته، نگاه ابزاری و کارکردی به اخلاق است. اگر قرار است با بزرگنمایی یا حتی گزارش واقعی از دزدی و جنایت و سیاهیهای جامعه، حاکمیت و مردمان را به سوی اخلاق بکشانیم، چه فرقی میکنیم با آنها که اخلاق را برای رسیدن به قدرت زیر پا مینهند و حتی از اخلاق برای رفتار خلاف اخلاق خرج میکنند.
ای کاش آسیب اخلاقی و آسیب اخلاق جامعهی امروز ما، آنگونه که در آن نوشته آمده، تنها حاصل بیخبری و کمکاری و کنار نهادن اهمها و سهلانگاری بود. ای کاش تنها با انذار میشد از خشکزار دشمنی با اخلاق فاصله گرفت و امید آن داشت که روزگاری اخلاقمداری در این سرزمین، بخشی از پیروزی، و حتی خود پیروزی تلقی بشود، بیتوجه به کارکرد آن؛ گرچه رفتار اخلاقی، حتی اگر در کوتاهمدت نتواند کارکردی تلقی شود، اما در اندکی بیش از آن کوتاهمدت، به ثمر خواهد نشست.
کسی اگر بخواهد بازیگر یا بازیکن بشود، باید ابتدا تماشاگر باشد، باید یک سوی بازی را یاری کرد، و کمکم وارد بازی شد. بعضی البته دوست دارند تا انتها تماشاگر باشند و بعضی دوست دارند تنها یاریگر باشند و بعضی از ابتدا به انگیزهی بازی، تماشاگر میشوند و یاری میکنند. برخی هم در میانهی راه تماشاگری و یاریگری، به جرگهی بازیکنان راه مییابند.
نشستهایم به تماشا. بازی قانون دارد، داور دارد، همه چیز واضح است، و حتی آنهایی که بازی را مستقیم تماشا نمیکنند، از بازی باخبرند. نمیدانم چرا؛ اما تنها چیزی که در این میان نمیتوان یافت، پایبندی به قوانین بازی است. و البته چیزهای دیگری هم نمیتوان یافت؛ از جمله پایبندی به داوریهای داور.
البته همه هدف دارند. هدفشان هم -دستکم برای خودشان- مقدس است. البته برای هوادارانشان هم مقدس است. آنها برای گل زدن، برای جلو رفتن، برای وارد شدن به زمین حریف و برای دست یافتن به هر پیشرفتی لگد میزنند. معتقدند آسیب رساندن به دیگران کار زشت و خلاف اخلاقی است؛ اما معتقدند در شرایط این بازی ویژه و حساس و تعیین کننده، چارهای جز لگد زدن و زخمی کردن و نپذیرفتن قضاوت داور نیست.
با این اوصاف، یاری کردن هر کدام، و شعار دادن و تشجیع کردن و امیدوار کردن هر کدام به پشتیبانی، همراهی با لگدها و بیقانونیهای آنهاست. البته آنها که فکر میکنند لگد زدن همیشه هم بد نیست و حتی اگر خلاف قانون هم باشد، گاهی لازم میشود، شاید وظیفهشان باشد لگدزنها و قانونشکنها را تشجیع کنند؛ اما برای همچو منی که اخلاق را «برای» چیزی نمیخواهم و نگاه کارکردی به اخلاق ندارم، لگد زدن و قانونشکنی به یک اندازه وقیح است؛ مگر آنکه قانونی صریح برای رفتار در این شرایط ویژه باشد.
شاید اگر این همه لگد و فحش و بیقانونی و قانونشکنی و کاستن از حیثیت و اقتدار داور نبود، یاریگری و بازی در این میدان، آرزویی خواستنی و شیرین بود، گرچه خود این بازی آنچنان سخت و جانکاه است که هر کس را یارای بازی در آن، یا حتی یاری و تماشاگری نیست. اما به هر حال، در این شرایط که بی شک «به ترکستان است»، هیچ چیز جز سکوت تماشاگران و یاریگران و بازیگران نمیتواند زیبا و شیرین باشد؛ البته به شرط اقتدار و بیطرفی قانون و داور.
اتفاقی نیفتاده البته؛ نوشتههای بسیار بسیار مهم من هم قرار نیست اتفاق مهمی در جهان پدید بیاورد، همان بهتر که آقای هاست محترم، بی حتی یک اطلاع ساده، برود به «معلوم نیست کجا» و عین خیالاش هم نباشد که -حالا تو بگو- یک مشت آدم بیکار معلق ماندهاند که جناب ایشان در مغز محترم، خوب و شریفشان چه میگذرد.
آقای یوپیج چند روزی است که نیست. آقای یوپیج بسیار معتبر، بسیار حرفهای و بسیار خوب بود. حالا چه شده که رفته، و حتی یک خبر نداده که «من میخواهم بروم و دیگر هم برنمیگردم و به من چه اصلا شما چه غلطی میخواهید بکنید یا نکنید». باور کنید اگر همچه چیزی هم گفته بود خوب بود. ولی نگفته.
البته احتمالهای دیگری هم هست جز آنکه آقای هاست عشقاش کشیده باشد برود و اهمیتی هم ندهد که چه کسی چه بگوید و چه فکری بکند و چه به سر اطلاعاتاش بیاید. البته ترجیح میدهم این احتمالهای بسیار مرتبط با … را کلمه نکنم.
تا وقتی آقای هاست عشقاش بکشد نامرئی باشد، من اینجا هستم. از آقای یوپیج هم ناراحت نیستم. خیلی تلخ است، شاید حتی توهینآمیز باشد، اما ناراحت نیستم چون باور دارم «اینجا ایران است» و همهی خدمات، مخصوصا خدمات اینترنتی در حالت آزمایشی یا همان Beta هستند؛ حتی اگر کنار اسمشان ننوشته باشند «آزمایشی» یا «Beta».
داستانِ هاست قبلی و اینکه چه شد رفتم سراغ یوپیج را هم نمیگویم. چه فایدهای دارد؟ اصلا اینها که نوشتم چه فایدهای دارد جز هیچ؟
وقت نقد داستان هم البته خیلیها عادت دارند نقد کنند بدون اینکه آن نوشته یا ننوشته را داستان بدانند. البته من سعی کردهام داستانها را اول داستان بدانم بعد نقدشان کنم؛ و اگر داستانی را داستان ندانم، حتی به مسامحه به نقدش ننشینم.
داستان آدمها را هم باید به رسمیت شناخت برای نقد. باید از درون داستان آدمها نقدشان کرد؛ مگر آنکه قرار باشد نقد بهانهی دشمنی باشد. بله. من اصولا از داستان اول شخص خوشام نمیآید؛ اما به همه حق میدهم داستان اول شخص بنویسند، و چه بسا داستان خوبی هم بشود.
سلام آقای هاشمی. اینها را گفتم که فکر نکنید اگر حرفی میزنم، تنها برای مچگیری است. فکر نمیکنم نیازی باشد، اما دوست دارم بگویم؛ تا خدای نکرده شبههای نماند. اینکه سلام کردم، برای کنایه و اشاره به آن نامهی بیسلامتان به رهبر انقلاب نبود. دوست داشتم سلام کنم، و سلام کردم.
این روزها شما انتقادهایی دارید و شکایتهایی دارید که خیلیها دارند و دغدغههایی دارید که حتی اگر کاملا قبولشان نداشته باشم، اما میتوانم تا حدود زیادی درکتان و درکشان کنم. اما داستان شما انسجام ندارد. و این مرا آزار میدهد. شما حق دارید هر رفتاری –که فکر میکنید درست است- انجام بدهید، و داستانتان را هر جور –فکر می
کنید بهتر میشود- بسازید، اما داستانتان اگر انسجام نداشته باشد، آزاردهنده میشود و آزاردهنده.
1- یادتان هست سالهای ریاست جمهوریتان باور داشتید به اینکه مدیر باید قدرت داشته باشد و دستاش برای کار کردن باز باشد؟ و میگفتید حتی اگر مدیر تخلفی هم کرد، تا جایی که ممکن است باید مصونیت برایاش قایل شد؟ یادتان هست میگفتید مدیر نباید احساس تزلزل و بیپشتوانگی کند؟ باید یادتان باشد.
من بهتان حق نمیدهم امروز به چیزهایی که در سالهای ریاست جمهوری خود پایبندشان بودید، انتقاد کنید.
2- نظریهی «قطار توسعه» را یادتان هست آقای هاشمی؟ یادتان هست میگفتید قطار توسعه، برای راه افتادن نیاز به پیاده شدن فقرا دارد؟ یادتان هست میگفتید چارهای نیست جز اینکه در ابتدای راه افتادن قطار، حضور فقرا و بیپولها و پاپتیها، یعنی راه نیفتادن قطار؟ یادتان هست میگفتید بگذارید قطار سرعت بگیرد، بعد فقرا را هم سوار میکنیم؟
بله میدانم. طرح تامین اجتماعی را ماههای آخر ریاست جمهوریتان آماده کردید که دولت بعدی انجام بدهد، اما شما چه کردید؟
امروز به چه چیزی اعتراض دارید؟ شما حق ندارید امروز به مشابه منطق مدیریتی خود در آن سالها اعتراض کنید. شما حق ندارید به بیرون رانده شدن نخبگان و منتقدان و مخالفان دولت از قطار ادارهی کشور اعتراض کنید.
3- آقای هاشمی! یادتان هست چند بار روی دستگاههای نظارتی و قانونی را کم کردید؟ یادتان هست ترجیح میدادید برای قوی شدن دولت، و پیش رفتن اهداف دولتتان مجلس را تضعیف کنید؟ داستان نشریه فاراد را یادتان هست؟ یادتان هست چه دفاع جانانهای از سیدمحمد خاتمی کردید؟ و یادتان هست وقتی مجلس را شکست دادید، چند وقت بعد، آقای خاتمی را برکنار کردید؟ یا استعفایش دادید؟
امروز به چه چیز اعتراض دارید؟ شما همان هاشمی هستید؟ یا تغییر کردهاید؟
یادتان هست چه بلبشویی راه افتاد؟ و یادتان هست خیلی از علما و بزرگان درخواست برکناری سیدمحمدخاتمی را داشتند؟ چه چیزی برایتان مهمتر بود در آن جریان؟ اقتدار دولت؟ یا برخورد درست؟ یا قانون؟ یا قانونگرایی؟ یا اقتدار؟
4- شعارهایی که خطاب به شما در نمازجمعه و جاهای دیگر سر داده میشد را یادتان هست؟ فضای تملق و چاپلوسی را یادتان هست؟ امروز به چه چیزی اعتراض دارید؟ حتی اگر همهی انتقادها و اعتراضهای ابراز شده و نشدهتان درست هم باشد، شما که بارها و بارها شعار «مخالف هاشمی دشمن پیغمبر است» را شنیدید و به هر توجیهی دم بر نیاوردید، حق ندارید امروز منتقد باشید. دارید؟
میبینید که نمیخواهم با داستان خودم با شما حرف بزنم. من جور دیگری داستان میسازم. حرف بر سر داستان شماست؛ که منسجم نیست؛ که اینجایش بر نظریهی فلان استوار است و آنجایش آن یکی نظریه.
5- آقای هاشمی! یادتان هست توجیهتان برای حضور دوباره، شرایط حساس و ویژه بود؟ یادتان هست خودتان را مدیر شرایط بحرانی میدانستید؟ یادتان هست با همین توجیه، خیلی از حقوق شهروندی را خط قرمز میدانستید؟ باید یادتان باشد برخوردهایتان با مخالفین را. البته بله. شما اینقدر خلاقیت داشتید که مثلا سر بعضی مخالفان را با مرکز بررسیهای استراتژیک ریاست جمهوری گرم کنید، اما به هر حال حق ندارید به تحدید حقوق شهروندی اعتراض کنید.
بله آقای هاشمی. آن وزیرتان را یادتان هست که چیزی شبیه مهاجرانی بود در مواجهه با رهبر انقلاب؟ یادتان هست همین وزیرتان دربارهی روشهایی که به کار میگرفت، بارها مورد مؤاخذهی رهبر انقلاب قرار گرفت؟ شما چه کردید؟ به چه چیزی انتقاد دارید این روزها؟
6- یادتان هست آن روزها ابایی از رفتارهای فراقانونی نداشتید؟ آن هم به این دلیل که چرخهای سازندگی را هیچ چیز نباید کُند کند؟ یادتان هست. یادتان هست طرحها و پروژهها را با چه توجیهی پیش از آماده شدن افتتاح میکردید؟ میگفتید مدیران من تلاش کردهاند، و باید مزد تلاششان را ببینند. یادتان هست با چه لحن حق به جانبی میگفتید؟
به چه چیزی اعتراض دارید؟
7- همین امروز هم اگر دربارهی دولت سازندگی ازتان بپرسند، با قدرت تمام از ریز به ریز کارهای کرده و نکردهتان دفاع میکنید؛ و حاضر نیستید یک ضعف دولتتان را هم حتی قبول کنید. درست میگویم؟ تایید میکنید. از همهی چیز دفاع میکردید حتی اگر همه میدیدند که قابل دفاع نیست. یادتان هست آمار و ارقام گزارشهای دولتی را به احساس عمومی مردم ترجیح میدادید؟ یادتان هست در توجیه عملکردتان، سهم آمار صد بود و سهم درک عمومی مردم صفر؟ یادتان هست وقتی میگفتند مردم دچار فقر احساسی شدهاند، میگفتید همهی آمارها حاکی از رشد اقتصادی و افزایش درآمد سرانه است؟
امروز به چه چیزی اعتراض دارید آقای هاشمی؟ به داستان خودتان؟ به داستانی که خودتان سالها زحمت کشیدید تا بسازید و سالها بعد حتی راضی به نشستن گردی به چهرهی زیبای دولتتان نبودید؟
شما حق ندارید به داستان خودتان اعتراض کنید آقای هاشمی؛ مگر اینکه اول سطرهایی که نمیخواهید و دستکم امروز داستان شما نیستند را پاک کنید. پاک کنید کافی نیست البته. باید خط بزنید. رو به روی همه.
قرار نیست ما حتی ذرهای و حتی برای چند لحظه، از اصول و ارزشهایی که یک ملت برایاش خون دادهاند و سختیها کشیدهاند و از بسیاری خوشیها گذشتهاند، بگذریم. اصلا ما خون دادیم تا اصول و ارزشهایمان پایدار و سربلند بماند. ما سختی کشیدیم تا فرهنگ اسلامی و انقلابیمان سرافراز بماند. قرار نیست به خاطر امروز و فردا دست از عزیزترین آرمانهایمان برداریم.
همهی شرف ما، به پایبندی به همین اصول و آرمانهاست. همهی آبرو و عزت ما به همین است اصلا. روزی که ما ذرهای از این اصول و ارزشها فاصله بگیریم، روز نابودی ماست آن روز؛ روزی است که باید خودمان را از خط اسلام راستین جدا بدانیم.
امروز در شرایط حساسی قرار گرفتهایم. شرایطی که یک سو دشمن با تمام هیمنهی خود به جنگ با جبههی حق آمده، و با تمام توان خود جلو میآید و یکی یکی سربازان خفته و گاه حتی بیدار ما را به سوی خود میبرد و حتی به جبههی حق هم امید بسته است. امروز شرایط به گونهای است که ما اگر نجنبیم و آرام بنشینیم، فردایی نیست که بیدار بشویم و ببینیم همه چیز از کفمان رفته است.
![]()
دشمن، خودش را در میان ما جا داده است. علاوه بر آنکه روز به روز، همهی هیمنهی خودش را بر همهی وجود ما میگستراند، روز به روز سربازان جبههی حق را به سوی خودش میکشد در حالی که ما اگر بخواهیم ساکت بنشینیم و به کارهای روزمرهمان برسیم، همهی اصول و ارزشهایمان را از دست میدهیم؛ و کارمان تمام است.
کارمان تمام میشود اگر حواسمان را جمع نکنیم؛ کارمان تمام میشود اگر خوشخیال باشیم و چشمهامان را باز نکنیم و مسئولیت رفع شر دشمنان جبههی حق را از خودمان سلب کنیم؛ مخصوصا وقتی آنها با تمام وجود به مسئولیت خودشان برای نابودی جبههی حق پایبندند و روز به روز هم باانگیزهتر میشوند.
برای زنده ماندن جبههی حق، و مبارزه با جبههی باطل، چارهای نداریم دست به حرکتهایی بزنیم که شاید حتی خیلیها نتوانند درک کنند. شاید خیلیها نتوانند حساسیت و اهمیت شرایط حساس موجود را درک کنند. شاید خیلیها اصلا نخواهند حساسیت شرایط موجود را ببینند؛ شاید خیلیها دستنشاندهی دشمن باشند و دقیقا چشمشان را بسته باشند تا دشمن بیاید و همه چیز را ببرد و اینها هنوز نشسته باشند و بگویند «خبری نیست که!»
توجه کنید. ما برای یک آرمان بزرگ میجنگیم. آرمانی که پیروزی و شکستاش، پیروزی و شکست ما نیست؛ پیروزی و شکست یک جبهه است؛ پیروزی و شکست جبههی حق، به تلاش امروز ما بسته است. فکر نمیکنم برای آرمان به این بزرگی، استفاده از جدل و مغالطه و خطابههای آتشین، اشکالی داشته باشد. باید واقعبین باشیم. ما با کسانی رو به رو هستیم که تا احساس خطر نکنند، و تا شرایط را جنگی و بحرانی و خطرناک نبینند، یک گوشه مینشینند و زندگیشان را به همین کارهای روزمرهشان میگذرانند. ما چارهای نداریم جز اینکه برای یک مدت کوتاه هم که شده، جامعه را آگاه کنیم و به آنها بفهمانیم که شرایط حساس است.
یادمان باشد ما با کسانی مواجهیم که خیلیهاشان خودشان را به خواب زدهاند؛ باید اینها را رسوا کنیم؛ باید مجبورشان کنیم که از خواب بیدار شوند. ما باید تا جایی که میتوانیم، و امکان دارد از رسانهها استفاده کنیم. باید به همه بفهمانیم که راهی ندارند جز همراهی با ما. باید به همه بفهمانیم که اگر با ما همراه نشوند، یا خواباند یا خودشان را به خواب زدهاند. باید بهشان بفهمانیم که اگر با ما همراه نشوند، جبههی حق نابود میشود و باطل پیروز میشود. باید همهشان درک کنند که هر کس با ما همراه نشود، بخشی از پروژهی دشمن برای از میان بردن جبههی حق است.
خدا با ماست. ما هر لحظه باید به خدا توکل کنیم، و از او بخواهیم هر لحظه کمکمان کند. از او بخواهیم هیچگاه ما را از لطف و همراهی خودش محروم نکند. قدرتی به ما بدهد که هیچ چیز و هیچ کس نتواند در انگیزه و تلاشمان رخنه کند. ما همهی وجودمان را در راه رسیدن به آرمانهایمان فدا میکنیم، هیچ ابایی هم از تهمتها و توهینها نداریم. ما به وظیفهای که خدا به دوشمان نهاده عمل میکنیم و هیچ چیزی هم نمیتواند ما را از آنچه باید بکنیم منع کند. شاید جایی لازم بشود برای ادامهی حیات جبههی حق، با کسی جدل کنیم، یا مغالطه کنیم حتی، یا حتی یک حرف خلاف واقع بزنیم، اینها نباید حجاب آرمان ما بشود. انبیا و ائمهی بزرگوار ما هم که نمونههای کاملی از انسانهای آرمانگرای خداباور بودند، برای پیروزی جبههی حق از هیچ تلاشی دریغ نکردهاند؛ هیچگاه هیچ بهانهای را برای فرار از وظیفه قبول نکردهاند؛ هیچگاه دست و پای خودشان را با پایبندیهای زمینی نبستهاند.
همیشه یادمان باشد، و همیشه با خودمان تکرار کنیم که آرمانها و هدفهای ما مقدستر و آسمانیتر از این است که بخواهیم خودمان را محدود به خوشآمد و خوشنیامد دیگران کنیم و ببینیم دیگران چه میگویند و چه میخواهند. ما برای خدا کار میکنیم و از خدا هم پاداش میخواهیم. در این شرایط حساس، که خطر نابودی جبههی حق همهی شیرینیها را به کام ما تلخ میکند، هر کسی در برابر این آرمانها سر تسلیم فرود نیاورد، نه که دوست ما نیست؛ بلکه دشمن ماست، چرا که هر کسی نتواند در این شرایط حساس، چنگالهای شیطان را که به خون حقیقت آغشته است ببیند، خودش را به خواب زده، و بیتردید بخشی از نقشهی راه شیطان برای خفه کردن همیشگی گلوی حق و حقیقت است؛ و ما نمیتوانیم صبر کنیم تا همهی خوابها و همهی آنهایی که خودشان را به خواب زدهاند، بیدار شوند. ما نمیتوانیم بگذاریم همه چیز از دستمان برود.
همهی نوشتهی بالا را درون دو گیومه تصور کنید. اینها کلماتی است که من نوشتهام؛ اما تنها در تقریر یک استراتژی و روشن کردن تقریبی مرزهای آن است. به هر حال من به انسجام گفتمانی و منطق درونی این متن پایبند هستم؛ اما به درونمایه و اقتضائاتش نه!
«اگر همه انبیا جمع بشوند در تهران و بخواهند کار بکنند، بخواهند دخالت در امور بکنند، هیچ با هم اختلاف پیدا نمیکنند، امکان ندارد، برای چه؟ برای اینکه آنها نفس خودشان را کشته بودند و مبدأ خلاف*، نفس انسان است.
مبدأ همه خلافهایی که پیدا میشود، انسان خیال میکند که نه، من برای مصلحت این کار را میکنم، عمر خودش را انسان نمیفهمد، وضع خودش را انسان نمیفهمد.
شما اگر بخواهید مقایسه کنید، شمایی که میگویید که من برای مصلحت مسلمین فلان کار را میکنم، شما فکر این را در خلوت بکنید که اگر یک کسی دیگر به جای شما بود و بهتر هم مصالح مسلمین را انجام میداد، شما باز همانطور بودید؟ میخواستید خودتان نباشید و او باشد؟ یا نه میخواهید که این مصلحت مسلمین به اصطلاحتان به دست شما انجام بگیرد؟
منم که این مصلحت را دارم ایجاد میکنم، این همان شیطان است، همان شیطانی که اغوا میکند آدم را، اکثر اغوائاتش این است که انسان را بازی میدهد، وسوسه میکند در انسان، وسوسههای دامنهدار از همه طرف، وسوسه میکند که تو حالا صاحب قدرت هستی، تو حالا صاحب کذا هستی، دیگران چکارهاند؟ شما حالا هستید دیگران باید از شما اطاعت بکنند و چشم بسته هم باشند.
این، همه برای این است که انسان خودش را نساخته، اگر انسان خودش را ساخته بود، هیچ بدش نمیآمد که یک رعیتی هم به او انتقاد کند، اصلا بدش نمیآمد، از انتقاد بدش نمیآمد.»
* کلمهی خلاف در این چند سطر به معنای اختلاف است.
نکته: آنچه میان دو گیومه آمده است، بدون هیچ تغییر و تقطیعی، مستقیما از کتاب «اخلاق کارگزاران» نقل شده است. این کتاب مجموعهی سخنان امام خمینی رحمةاللهعلیه است پیرامون اخلاق کارگزاران. بر اساس پانوشت همین بخش از سخنان حضرت امام در این کتاب، منبع اصلی چند سطر نقل شده، صفحهی 73 از جلد 13 صحیفهی نور است.
راهنمایی که بودم، یک ناظم چاق و بددهن داشتیم، که این روزها لاغر شده، و البته دبیرستان که بودم، فهمیدم بددهنیاش را فقط ما، آن هم توی مدرسه میتوانستهایم ببینیم وگرنه انسان شوخ و خوشاخلاقی است بیرون از مدرسه!
این روزها نمیدانم هنوز آن عادت بامزهاش را دارد یا نه؛ اما آن روزها، هر چند دقیقه یک بار، با قسمتی از حاشیهی کف دست، میزد به کمربندش؛ انگار شلوارش کمی پایین آمده باشد، و با این کار بخواهد درستاش کند.
چند وقتی است دچار این عادت شدهام. کاری که هیچ فایدهای ندارد. در عرض یک ثانیه احساس میکنی شلوارت چند میلیمتر از آنچه باید باشد پایینتر است. و معلوم نیست این کار چه چیزی را درست میکند جز محو کردن چند دقیقهای یک توهم! علاوه بر بیفایده بودن، بد و زشت هم هست؛ آن هم از دید دیگران؛ دیوانه که نه! اما بامزه جلوه میکنم احتمالا وقتی همچه کاری میکنم، یا شاید هم همان دیوانه اصلا!
اصلا چرا آدم باید به کاری عادت کند که حتی اگر از دید دیگران بد نباشد، برای خودش بیفایده باشد؟ راه علاج این عادتهای بیمورد و بیفایده چیست اصلا؟ دیشب وقتی دستم ناخودآگاه این کار را کرد، به این فکر کردم که کی وقت مقابله با این عادت است؟ همین الان باید دستم را گاز بگیرم تا دستکم چند ساعتی یادم بماند و این اتفاق باز نیفتد؟ یا باید حواسم را جمع کنم و بار دیگر همان لحظه جلو دستم را بگیرم؟
تا دیشب میگفتم حواسام را جمع میکنم که بار دیگر آقای دست از این کارهای بیفایده و بیمورد که علاوه بر خودم ممکن است برای دیگران هم ناخوشآیند باشد، مرتکب نشود. اما دیشب، دیدم فایده ندارد؛ باید خشنتر باشم با خودم. همهی این کنش، یک لحظه اتفاق میافتد، و مدیریت کردناش دقیقا همان چند لحظهی پیش از انجام چیزی مانند محال است، پس باید در همین گیر و دار تنبیهی برای دستام دست و پا کنم که «بار دیگر»ی در کار نباشد اصلا.