داستان بی انسجام آقای هاشمی
14 جولای 2009وقت نقد داستان هم البته خیلیها عادت دارند نقد کنند بدون اینکه آن نوشته یا ننوشته را داستان بدانند. البته من سعی کردهام داستانها را اول داستان بدانم بعد نقدشان کنم؛ و اگر داستانی را داستان ندانم، حتی به مسامحه به نقدش ننشینم.
داستان آدمها را هم باید به رسمیت شناخت برای نقد. باید از درون داستان آدمها نقدشان کرد؛ مگر آنکه قرار باشد نقد بهانهی دشمنی باشد. بله. من اصولا از داستان اول شخص خوشام نمیآید؛ اما به همه حق میدهم داستان اول شخص بنویسند، و چه بسا داستان خوبی هم بشود.
سلام آقای هاشمی. اینها را گفتم که فکر نکنید اگر حرفی میزنم، تنها برای مچگیری است. فکر نمیکنم نیازی باشد، اما دوست دارم بگویم؛ تا خدای نکرده شبههای نماند. اینکه سلام کردم، برای کنایه و اشاره به آن نامهی بیسلامتان به رهبر انقلاب نبود. دوست داشتم سلام کنم، و سلام کردم.
این روزها شما انتقادهایی دارید و شکایتهایی دارید که خیلیها دارند و دغدغههایی دارید که حتی اگر کاملا قبولشان نداشته باشم، اما میتوانم تا حدود زیادی درکتان و درکشان کنم. اما داستان شما انسجام ندارد. و این مرا آزار میدهد. شما حق دارید هر رفتاری –که فکر میکنید درست است- انجام بدهید، و داستانتان را هر جور –فکر می
کنید بهتر میشود- بسازید، اما داستانتان اگر انسجام نداشته باشد، آزاردهنده میشود و آزاردهنده.
1- یادتان هست سالهای ریاست جمهوریتان باور داشتید به اینکه مدیر باید قدرت داشته باشد و دستاش برای کار کردن باز باشد؟ و میگفتید حتی اگر مدیر تخلفی هم کرد، تا جایی که ممکن است باید مصونیت برایاش قایل شد؟ یادتان هست میگفتید مدیر نباید احساس تزلزل و بیپشتوانگی کند؟ باید یادتان باشد.
من بهتان حق نمیدهم امروز به چیزهایی که در سالهای ریاست جمهوری خود پایبندشان بودید، انتقاد کنید.
2- نظریهی «قطار توسعه» را یادتان هست آقای هاشمی؟ یادتان هست میگفتید قطار توسعه، برای راه افتادن نیاز به پیاده شدن فقرا دارد؟ یادتان هست میگفتید چارهای نیست جز اینکه در ابتدای راه افتادن قطار، حضور فقرا و بیپولها و پاپتیها، یعنی راه نیفتادن قطار؟ یادتان هست میگفتید بگذارید قطار سرعت بگیرد، بعد فقرا را هم سوار میکنیم؟
بله میدانم. طرح تامین اجتماعی را ماههای آخر ریاست جمهوریتان آماده کردید که دولت بعدی انجام بدهد، اما شما چه کردید؟
امروز به چه چیزی اعتراض دارید؟ شما حق ندارید امروز به مشابه منطق مدیریتی خود در آن سالها اعتراض کنید. شما حق ندارید به بیرون رانده شدن نخبگان و منتقدان و مخالفان دولت از قطار ادارهی کشور اعتراض کنید.
3- آقای هاشمی! یادتان هست چند بار روی دستگاههای نظارتی و قانونی را کم کردید؟ یادتان هست ترجیح میدادید برای قوی شدن دولت، و پیش رفتن اهداف دولتتان مجلس را تضعیف کنید؟ داستان نشریه فاراد را یادتان هست؟ یادتان هست چه دفاع جانانهای از سیدمحمد خاتمی کردید؟ و یادتان هست وقتی مجلس را شکست دادید، چند وقت بعد، آقای خاتمی را برکنار کردید؟ یا استعفایش دادید؟
امروز به چه چیز اعتراض دارید؟ شما همان هاشمی هستید؟ یا تغییر کردهاید؟
یادتان هست چه بلبشویی راه افتاد؟ و یادتان هست خیلی از علما و بزرگان درخواست برکناری سیدمحمدخاتمی را داشتند؟ چه چیزی برایتان مهمتر بود در آن جریان؟ اقتدار دولت؟ یا برخورد درست؟ یا قانون؟ یا قانونگرایی؟ یا اقتدار؟
4- شعارهایی که خطاب به شما در نمازجمعه و جاهای دیگر سر داده میشد را یادتان هست؟ فضای تملق و چاپلوسی را یادتان هست؟ امروز به چه چیزی اعتراض دارید؟ حتی اگر همهی انتقادها و اعتراضهای ابراز شده و نشدهتان درست هم باشد، شما که بارها و بارها شعار «مخالف هاشمی دشمن پیغمبر است» را شنیدید و به هر توجیهی دم بر نیاوردید، حق ندارید امروز منتقد باشید. دارید؟
میبینید که نمیخواهم با داستان خودم با شما حرف بزنم. من جور دیگری داستان میسازم. حرف بر سر داستان شماست؛ که منسجم نیست؛ که اینجایش بر نظریهی فلان استوار است و آنجایش آن یکی نظریه.
5- آقای هاشمی! یادتان هست توجیهتان برای حضور دوباره، شرایط حساس و ویژه بود؟ یادتان هست خودتان را مدیر شرایط بحرانی میدانستید؟ یادتان هست با همین توجیه، خیلی از حقوق شهروندی را خط قرمز میدانستید؟ باید یادتان باشد برخوردهایتان با مخالفین را. البته بله. شما اینقدر خلاقیت داشتید که مثلا سر بعضی مخالفان را با مرکز بررسیهای استراتژیک ریاست جمهوری گرم کنید، اما به هر حال حق ندارید به تحدید حقوق شهروندی اعتراض کنید.
بله آقای هاشمی. آن وزیرتان را یادتان هست که چیزی شبیه مهاجرانی بود در مواجهه با رهبر انقلاب؟ یادتان هست همین وزیرتان دربارهی روشهایی که به کار میگرفت، بارها مورد مؤاخذهی رهبر انقلاب قرار گرفت؟ شما چه کردید؟ به چه چیزی انتقاد دارید این روزها؟
6- یادتان هست آن روزها ابایی از رفتارهای فراقانونی نداشتید؟ آن هم به این دلیل که چرخهای سازندگی را هیچ چیز نباید کُند کند؟ یادتان هست. یادتان هست طرحها و پروژهها را با چه توجیهی پیش از آماده شدن افتتاح میکردید؟ میگفتید مدیران من تلاش کردهاند، و باید مزد تلاششان را ببینند. یادتان هست با چه لحن حق به جانبی میگفتید؟
به چه چیزی اعتراض دارید؟
7- همین امروز هم اگر دربارهی دولت سازندگی ازتان بپرسند، با قدرت تمام از ریز به ریز کارهای کرده و نکردهتان دفاع میکنید؛ و حاضر نیستید یک ضعف دولتتان را هم حتی قبول کنید. درست میگویم؟ تایید میکنید. از همهی چیز دفاع میکردید حتی اگر همه میدیدند که قابل دفاع نیست. یادتان هست آمار و ارقام گزارشهای دولتی را به احساس عمومی مردم ترجیح میدادید؟ یادتان هست در توجیه عملکردتان، سهم آمار صد بود و سهم درک عمومی مردم صفر؟ یادتان هست وقتی میگفتند مردم دچار فقر احساسی شدهاند، میگفتید همهی آمارها حاکی از رشد اقتصادی و افزایش درآمد سرانه است؟
امروز به چه چیزی اعتراض دارید آقای هاشمی؟ به داستان خودتان؟ به داستانی که خودتان سالها زحمت کشیدید تا بسازید و سالها بعد حتی راضی به نشستن گردی به چهرهی زیبای دولتتان نبودید؟
شما حق ندارید به داستان خودتان اعتراض کنید آقای هاشمی؛ مگر اینکه اول سطرهایی که نمیخواهید و دستکم امروز داستان شما نیستند را پاک کنید. پاک کنید کافی نیست البته. باید خط بزنید. رو به روی همه.
در تقریر استراتژی «شرایط حساس»
7 جولای 2009قرار نیست ما حتی ذرهای و حتی برای چند لحظه، از اصول و ارزشهایی که یک ملت برایاش خون دادهاند و سختیها کشیدهاند و از بسیاری خوشیها گذشتهاند، بگذریم. اصلا ما خون دادیم تا اصول و ارزشهایمان پایدار و سربلند بماند. ما سختی کشیدیم تا فرهنگ اسلامی و انقلابیمان سرافراز بماند. قرار نیست به خاطر امروز و فردا دست از عزیزترین آرمانهایمان برداریم.
همهی شرف ما، به پایبندی به همین اصول و آرمانهاست. همهی آبرو و عزت ما به همین است اصلا. روزی که ما ذرهای از این اصول و ارزشها فاصله بگیریم، روز نابودی ماست آن روز؛ روزی است که باید خودمان را از خط اسلام راستین جدا بدانیم.
امروز در شرایط حساسی قرار گرفتهایم. شرایطی که یک سو دشمن با تمام هیمنهی خود به جنگ با جبههی حق آمده، و با تمام توان خود جلو میآید و یکی یکی سربازان خفته و گاه حتی بیدار ما را به سوی خود میبرد و حتی به جبههی حق هم امید بسته است. امروز شرایط به گونهای است که ما اگر نجنبیم و آرام بنشینیم، فردایی نیست که بیدار بشویم و ببینیم همه چیز از کفمان رفته است.
![]()
دشمن، خودش را در میان ما جا داده است. علاوه بر آنکه روز به روز، همهی هیمنهی خودش را بر همهی وجود ما میگستراند، روز به روز سربازان جبههی حق را به سوی خودش میکشد در حالی که ما اگر بخواهیم ساکت بنشینیم و به کارهای روزمرهمان برسیم، همهی اصول و ارزشهایمان را از دست میدهیم؛ و کارمان تمام است.
کارمان تمام میشود اگر حواسمان را جمع نکنیم؛ کارمان تمام میشود اگر خوشخیال باشیم و چشمهامان را باز نکنیم و مسئولیت رفع شر دشمنان جبههی حق را از خودمان سلب کنیم؛ مخصوصا وقتی آنها با تمام وجود به مسئولیت خودشان برای نابودی جبههی حق پایبندند و روز به روز هم باانگیزهتر میشوند.
برای زنده ماندن جبههی حق، و مبارزه با جبههی باطل، چارهای نداریم دست به حرکتهایی بزنیم که شاید حتی خیلیها نتوانند درک کنند. شاید خیلیها نتوانند حساسیت و اهمیت شرایط حساس موجود را درک کنند. شاید خیلیها اصلا نخواهند حساسیت شرایط موجود را ببینند؛ شاید خیلیها دستنشاندهی دشمن باشند و دقیقا چشمشان را بسته باشند تا دشمن بیاید و همه چیز را ببرد و اینها هنوز نشسته باشند و بگویند «خبری نیست که!»
توجه کنید. ما برای یک آرمان بزرگ میجنگیم. آرمانی که پیروزی و شکستاش، پیروزی و شکست ما نیست؛ پیروزی و شکست یک جبهه است؛ پیروزی و شکست جبههی حق، به تلاش امروز ما بسته است. فکر نمیکنم برای آرمان به این بزرگی، استفاده از جدل و مغالطه و خطابههای آتشین، اشکالی داشته باشد. باید واقعبین باشیم. ما با کسانی رو به رو هستیم که تا احساس خطر نکنند، و تا شرایط را جنگی و بحرانی و خطرناک نبینند، یک گوشه مینشینند و زندگیشان را به همین کارهای روزمرهشان میگذرانند. ما چارهای نداریم جز اینکه برای یک مدت کوتاه هم که شده، جامعه را آگاه کنیم و به آنها بفهمانیم که شرایط حساس است.
یادمان باشد ما با کسانی مواجهیم که خیلیهاشان خودشان را به خواب زدهاند؛ باید اینها را رسوا کنیم؛ باید مجبورشان کنیم که از خواب بیدار شوند. ما باید تا جایی که میتوانیم، و امکان دارد از رسانهها استفاده کنیم. باید به همه بفهمانیم که راهی ندارند جز همراهی با ما. باید به همه بفهمانیم که اگر با ما همراه نشوند، یا خواباند یا خودشان را به خواب زدهاند. باید بهشان بفهمانیم که اگر با ما همراه نشوند، جبههی حق نابود میشود و باطل پیروز میشود. باید همهشان درک کنند که هر کس با ما همراه نشود، بخشی از پروژهی دشمن برای از میان بردن جبههی حق است.
خدا با ماست. ما هر لحظه باید به خدا توکل کنیم، و از او بخواهیم هر لحظه کمکمان کند. از او بخواهیم هیچگاه ما را از لطف و همراهی خودش محروم نکند. قدرتی به ما بدهد که هیچ چیز و هیچ کس نتواند در انگیزه و تلاشمان رخنه کند. ما همهی وجودمان را در راه رسیدن به آرمانهایمان فدا میکنیم، هیچ ابایی هم از تهمتها و توهینها نداریم. ما به وظیفهای که خدا به دوشمان نهاده عمل میکنیم و هیچ چیزی هم نمیتواند ما را از آنچه باید بکنیم منع کند. شاید جایی لازم بشود برای ادامهی حیات جبههی حق، با کسی جدل کنیم، یا مغالطه کنیم حتی، یا حتی یک حرف خلاف واقع بزنیم، اینها نباید حجاب آرمان ما بشود. انبیا و ائمهی بزرگوار ما هم که نمونههای کاملی از انسانهای آرمانگرای خداباور بودند، برای پیروزی جبههی حق از هیچ تلاشی دریغ نکردهاند؛ هیچگاه هیچ بهانهای را برای فرار از وظیفه قبول نکردهاند؛ هیچگاه دست و پای خودشان را با پایبندیهای زمینی نبستهاند.
همیشه یادمان باشد، و همیشه با خودمان تکرار کنیم که آرمانها و هدفهای ما مقدستر و آسمانیتر از این است که بخواهیم خودمان را محدود به خوشآمد و خوشنیامد دیگران کنیم و ببینیم دیگران چه میگویند و چه میخواهند. ما برای خدا کار میکنیم و از خدا هم پاداش میخواهیم. در این شرایط حساس، که خطر نابودی جبههی حق همهی شیرینیها را به کام ما تلخ میکند، هر کسی در برابر این آرمانها سر تسلیم فرود نیاورد، نه که دوست ما نیست؛ بلکه دشمن ماست، چرا که هر کسی نتواند در این شرایط حساس، چنگالهای شیطان را که به خون حقیقت آغشته است ببیند، خودش را به خواب زده، و بیتردید بخشی از نقشهی راه شیطان برای خفه کردن همیشگی گلوی حق و حقیقت است؛ و ما نمیتوانیم صبر کنیم تا همهی خوابها و همهی آنهایی که خودشان را به خواب زدهاند، بیدار شوند. ما نمیتوانیم بگذاریم همه چیز از دستمان برود.
همهی نوشتهی بالا را درون دو گیومه تصور کنید. اینها کلماتی است که من نوشتهام؛ اما تنها در تقریر یک استراتژی و روشن کردن تقریبی مرزهای آن است. به هر حال من به انسجام گفتمانی و منطق درونی این متن پایبند هستم؛ اما به درونمایه و اقتضائاتش نه!
از امام
6 جولای 2009«اگر همه انبیا جمع بشوند در تهران و بخواهند کار بکنند، بخواهند دخالت در امور بکنند، هیچ با هم اختلاف پیدا نمیکنند، امکان ندارد، برای چه؟ برای اینکه آنها نفس خودشان را کشته بودند و مبدأ خلاف*، نفس انسان است.
مبدأ همه خلافهایی که پیدا میشود، انسان خیال میکند که نه، من برای مصلحت این کار را میکنم، عمر خودش را انسان نمیفهمد، وضع خودش را انسان نمیفهمد.
شما اگر بخواهید مقایسه کنید، شمایی که میگویید که من برای مصلحت مسلمین فلان کار را میکنم، شما فکر این را در خلوت بکنید که اگر یک کسی دیگر به جای شما بود و بهتر هم مصالح مسلمین را انجام میداد، شما باز همانطور بودید؟ میخواستید خودتان نباشید و او باشد؟ یا نه میخواهید که این مصلحت مسلمین به اصطلاحتان به دست شما انجام بگیرد؟
منم که این مصلحت را دارم ایجاد میکنم، این همان شیطان است، همان شیطانی که اغوا میکند آدم را، اکثر اغوائاتش این است که انسان را بازی میدهد، وسوسه میکند در انسان، وسوسههای دامنهدار از همه طرف، وسوسه میکند که تو حالا صاحب قدرت هستی، تو حالا صاحب کذا هستی، دیگران چکارهاند؟ شما حالا هستید دیگران باید از شما اطاعت بکنند و چشم بسته هم باشند.
این، همه برای این است که انسان خودش را نساخته، اگر انسان خودش را ساخته بود، هیچ بدش نمیآمد که یک رعیتی هم به او انتقاد کند، اصلا بدش نمیآمد، از انتقاد بدش نمیآمد.»
* کلمهی خلاف در این چند سطر به معنای اختلاف است.
نکته: آنچه میان دو گیومه آمده است، بدون هیچ تغییر و تقطیعی، مستقیما از کتاب «اخلاق کارگزاران» نقل شده است. این کتاب مجموعهی سخنان امام خمینی رحمةاللهعلیه است پیرامون اخلاق کارگزاران. بر اساس پانوشت همین بخش از سخنان حضرت امام در این کتاب، منبع اصلی چند سطر نقل شده، صفحهی 73 از جلد 13 صحیفهی نور است.
دست کم در رفتار شخصی مان!
4 جولای 2009راهنمایی که بودم، یک ناظم چاق و بددهن داشتیم، که این روزها لاغر شده، و البته دبیرستان که بودم، فهمیدم بددهنیاش را فقط ما، آن هم توی مدرسه میتوانستهایم ببینیم وگرنه انسان شوخ و خوشاخلاقی است بیرون از مدرسه!
این روزها نمیدانم هنوز آن عادت بامزهاش را دارد یا نه؛ اما آن روزها، هر چند دقیقه یک بار، با قسمتی از حاشیهی کف دست، میزد به کمربندش؛ انگار شلوارش کمی پایین آمده باشد، و با این کار بخواهد درستاش کند.
چند وقتی است دچار این عادت شدهام. کاری که هیچ فایدهای ندارد. در عرض یک ثانیه احساس میکنی شلوارت چند میلیمتر از آنچه باید باشد پایینتر است. و معلوم نیست این کار چه چیزی را درست میکند جز محو کردن چند دقیقهای یک توهم! علاوه بر بیفایده بودن، بد و زشت هم هست؛ آن هم از دید دیگران؛ دیوانه که نه! اما بامزه جلوه میکنم احتمالا وقتی همچه کاری میکنم، یا شاید هم همان دیوانه اصلا!
اصلا چرا آدم باید به کاری عادت کند که حتی اگر از دید دیگران بد نباشد، برای خودش بیفایده باشد؟ راه علاج این عادتهای بیمورد و بیفایده چیست اصلا؟ دیشب وقتی دستم ناخودآگاه این کار را کرد، به این فکر کردم که کی وقت مقابله با این عادت است؟ همین الان باید دستم را گاز بگیرم تا دستکم چند ساعتی یادم بماند و این اتفاق باز نیفتد؟ یا باید حواسم را جمع کنم و بار دیگر همان لحظه جلو دستم را بگیرم؟
تا دیشب میگفتم حواسام را جمع میکنم که بار دیگر آقای دست از این کارهای بیفایده و بیمورد که علاوه بر خودم ممکن است برای دیگران هم ناخوشآیند باشد، مرتکب نشود. اما دیشب، دیدم فایده ندارد؛ باید خشنتر باشم با خودم. همهی این کنش، یک لحظه اتفاق میافتد، و مدیریت کردناش دقیقا همان چند لحظهی پیش از انجام چیزی مانند محال است، پس باید در همین گیر و دار تنبیهی برای دستام دست و پا کنم که «بار دیگر»ی در کار نباشد اصلا.
چرا سلام اصلا؟
2 جولای 20091- چشمات که به چشماش میافتد، سلام میکنی. ترجیح من این است که روی چ فتحه بگذاری. این درست که این نوشته، ادبی و عاشقانه نیست، اما چه میشود همهی نوشتههامان را زیبا بخوانیم مگر؟
سلام میکنی. حالاش را میپرسی و حرف میزنی. او سلام نمیکند. او حال تو را نمیپرسد. او حرف نمیزند. اما تو سلام میکنی وقتی میبینیاش. حالاش را میپرسی و حرف میزنی و غیره.
و این اتفاق، میشود داستان همیشگیتان. او سلام نمیکند. و تو سلام میکنی. اصلا آدم بدی هم نیست. شاید حتی به جای سلام، ابرویی تکان میدهد و لبی میجنباند، اما به هر حال سلام نمیکند. و تو سلام میکنی.
2- چشمات که به چشماش میافتد، سلام نمیکنی. با خودت میگویی «او که سلام نمیکند، من چرا سلام کنم». شاید تصمیم بگیری اصلا تو هم مثل او، تنها سری بجنبانی و چشمات را ریز کنی و نگاهاش کنی. و شاید اصلا حتی تصمیم بگیری دیگر حالش را هم نپرسی.
بند دوم تمام شد. چرا؟
درباره ی باسیدعلی
27 ژوئن 20091- همه چیز معمولی بود. انقلابیون معصومیه پیروز شده بودند، مدیر جدید آمده بود، و بسیج مدرسه هم که تا پیش از مدیر شدن آقای قوامی سرسختترین منتقد بود، به نیروهای دفاع از وضع موجود تبدیل شده بود.
بسیج، علاوه بر همهی فعالیتهایی که در مدرسه انجام میداد، سه تابلو در اختیار داشت که روزانه بریدهی روزنامهها را در آن میگذاشت تا همه بخوانند و مطلع باشند. این تابلوها ابتدای ورودی مدرسه بود؛ سمت راست البته.
من و چند نفر از دوستانم، بدون اینکه احساس رقابت یا مبارزه با بسیج داشته باشیم، یک تابلو داشتیم؛ نشریهی دیواری «جوی»؛ که مسئولش من بودم. مسئولیت کلی تابلوها را هم بخش فرهنگی مدرسه به عهده داشت. و البته بخش فرهنگی مدارس را، مرکز مدیریت برای کم کردن از قدرت بسیج در مدرسهها، به تازگی علم کرده بود.
دو سه ماه از سال گذشته بود، و من طنزی در «جوی» نوشته بودم و در آن مقادیری از مدیر جدید انتقاد کردم. مدیر جدید گرچه انسان سلیمالنفس، مهربان، آشنا به مشکلات و دغدغههای ما، و یک مدیر کارآمد و کاربلد بود، اما گاهی کارهایی میکرد که آدم شاخ در میآورد؛ مثلا در یک مورد، همهی حسابهای قرضالحسنهی مدرسه را برای چندین ماه بدون رضایت گرفتن از صاحبان حسابها مسدود کرد؛ و با شرایط خاصی اجازهی برداشت از حساب میداد.
روزی گذارم به یکی از دوستان فعال در بسیج مدرسه افتاد و تا جایی که ممکن بود، و کلمهها اجازه میداد، مورد محبت و مهربانی ایشان قرار گرفتم. از چند نفر دیگر از فعالین و کسان بسیج مدرسه نیز رفتار تند و بیرحمانهای دیدم؛ آن هم به خاطر همان مطلب طنز انتقادی. ترجیح دادم «جوی» را بیخیال بشوم و تعطیلش کنم؛ همین کار را هم کردم. گرچه بعدها همان نوشته را در حضور آقای قوامی خواندم و اثرات شادمانی و تحسین را در چهرهی ایشان دیدم. البته مدیران، توانایی بالایی دارند که خود را دوستدار انتقاد نشان بدهند و در عین حال خشمشان را هم به گونهای نشان بدهند، اما هیچگاه در رفتار و گفتار مدیر مدرسه، نشانی حتی از دلخوری هم ندیدم بابت آن نوشته.
از مدتها پیش از آن، کم و بیش با اینترنت و وبلاگ و وبلاگنویسی آشنا بودم. سیدعلی حسینی، شاید کسی بود که مرا با وبلاگ و وبلاگنویسی آشنا کرد، نویسندهی ثابت «جوی» هم بود البته. جز آن نشریهی دیواری، البته چند نشریه و مجلهی دیگر در مدرسه منتشر میشد، که گهگاه در آنها هم دستی داشتم، اما هیچ چیز نمیتوانست لذت «جوی» را به من بدهد. چارهای نبود جز اینکه به وبلاگنویسی جدیتر فکر کنم؛ چون از یک سو نیازمند نوشتن بودم، و از یک سو تحمل آقابالاسرهای بینشان و مجهولالقانون را نداشتم.
2- آقای قوامی بر خلاف مدیر پیشین، اهل نشست و برخاست با ما بود. ظهرها میآمد نماز جماعت، و بعد از نماز هم به سوالها جواب میداد. نمیدانم دقیقا چه خبر بود و بحث از چه بود، اما یک روز در انتهای صحبت کوتاهی که بعد از نماز کرد، دعایی کرد به این مضمون که امیدوارم به همین زودی نماز ظهر و عصر را در قدس شریف به رهبر عزیز انقلاب اقتدا کنیم. نقل به مضمون البته!
3- آن روزها به پیشنهاد علی سروش که از دوستان بزرگوار بود و شاید بتوانم بگویم حق بزرگی به گردن دغدغههای من دارد، کتاب اسلام ناب از مجموعهی تبیان، که سخنان مرتبط با اسلام ناب و اسلام امریکایی حضرت امام خمینی در آن جمعآوری، دستهبندی و تدوین شده بود را میخواندم. بخشهایی از آن کتاب، برای من بسیار تکاندهنده و انگیزهبخش بود؛ سخنان امام دربارهی صدور انقلاب، بیکفایتی سران عرب، و تفاوتهای اسلام ناب و اسلام امریکایی.
همه چیز کنار هم قرار گرفت تا دغدغهی آن روزهای من صدور انقلاب باشد؛ البته با لوازم و اقتضائاتی که از سخنان امام درک کرده بودم. درک من از صدور انقلاب این بود که ما نمیخواهیم به کشورها حمله کنیم و آنها را فتح کنیم، اما تبلیغ اسلام ناب در برابر اسلام امریکایی را حق خودمان میدانیم و مطمئنا تبلیغ اسلام ناب، میتواند بخش مهمی از اهداف صدور انقلاب را عملی کند؛ چنانکه همان زمان بخشهای مهمی از مردم مظلوم جهان، توجهشان به انقلاب اسلامی ایران جلب شده بود و به آن تعلق خاطر احساس میکردند. چیز دیگری که از خلال سخنان امام خمینی در آن کتاب به دست آوردم، این بود که اگر ما بتوانیم بر پایهی نظریات برآمده از اسلام، به یک حکومت موفق و مورد قبول برسیم، بخش بزرگی از صدور انقلاب محقق شده است.
4- اسم وبلاگم این شد: «با سید علی تا فتح قدس و مکه». در همان نوشتههای ابتدایی وبلاگم، بارها نوشتم که منظورم از این اسم چیست، و بارها توضیح دادم که ممکن است هر کسی بتواند از این اسم هر معنایی برداشت کند، اما منظور من، «صدور انقلاب» است از این اسم، و از همان اول هم نوشتم که این یک حرف نظامی و جنگطلبانه نیست؛ و فرهنگی است. بارها کسانی در کامنتهایشان، به این اسم اشکال گرفتند و من باز توضیح دادم که وبلاگ یک ابزار فرهنگی است، و ادبیات من هم یک ادبیات طردکننده و تکفیری نیست، پس برداشت نظامی و جنگطلبانه از این عنوان هم عقلایی نیست. دوستان عزیزی در طول چند سالی که در آن وبلاگ مینوشتم، اصرار عجیبی داشتند بر اینکه اسم وبلاگم را تغییر بدهم، و توجهی به دلیل من برای این اسم نمیکردند.
5- اخیرا، بعضی از دوستان و کسانی که مرا از نزدیک میشناسند، با استفادهی ابزاری از اسم وبلاگ قبلی من، دست به بازی کردن با حقایق میزنند و زدهاند؛ که این کار از نظر من تنها جالب و بامزه است. من به عنوان یک مسلمان آشنا به مبانی کلامی ولایت فقیه، قایل به ولایت مطلقهی فقیه هستم. هر مفهومی، و هر اعتقادی، مرزهایی دارد، که بدون روشن کردن مرزهایش، افتادن به چاه جهالت و ظلمت حتمی است. ولایت مطلقهی فقیه هم مرزهایی دارد که از نظر همهی نظریهپردازان آن روشن و واضح است. اما بعضی دوستان، به بهانههای کاملا سیاسی، و تنها به قصد فشار سیاسی، ابتدا دست به برداشتهای بامزه از اسم وبلاگ پیشین من زدهاند، و سپس چند نوشتهی این وبلاگ را بهانهای برای ابراز دلسوزی نسبت به من کردهاند که «آخی. داره ضدولایت فقیه میشه بچهم». خطاب من به این دوستان دلسوز و بامزه این است که اگر اعتقاد به ولایت فقیه به معنای تلقی معصومانه از شخص ولی فقیه است، من به همچه ولایت فقیهی کافرم. ولایت فقیهی که من پایبند و ملتزم به آنم، کسی است که میتوان از باب «النصح لائمة المسلمین» حتی به مصداق آن انتقاد کرد؛ و اینگونه نیست که همهی سلایق و علایق او نیز برای همهی مومنین واجب الاطاعه باشد. نکتهی جالب دیگر اینکه هیچکدام از این دلسوزان کاتولیکتر از پاپ را در مقام التزام و عمل به لوازم ولایت فقیه، یک هزارم ادعایشان هم کوشا و دقیق نیافتهام.
6- نکتهی جالبتر و بامزهتر اینکه من همیشه به چیزهایی که گفتهام، اعتقاد داشتهام و همیشه تنها حرفهایی را زدهام که با تمام وجود به آن اعتقاد داشتهام؛ چه در آن وبلاگ، چه در این وبلاگ، و چه در هر جای دیگری؛ و فکر نمیکنم هیچ تفاوت اساسی و محوریای بین منِ آن وبلاگ و منِ این وبلاگ وجود داشته باشد، اما این دوستان دلسوزنما، گاهی چنان از وبلاگ قبلیام یاد میکنند انگار همان وقتها چه ابروها در هم نکردهاند به خاطر یک نوشتهی از سر دلسوزیام.
میدانم؛ این نوشته پر است از خودآدمبینی، و مقادیر زیادی توهم توطئه، و همچنین کملطفی در حق دلسوزیهای دوستان بزرگوار؛ اما کاش بیش از آنکه آدمها را آنی بخواهیم که فکر میکنیم باید باشند، آنی ببینیم و آنی بپذیریم که هستند. شرافت آدمی، به این است که خودش باشد، نه آنی باشد که کسان میخواهند. برای من، کفر از سر آگاهی و تحقیق، ارزش دارد به اعتقاد به وجود خدای از سر تقلید و پیروی این و آن. حالا باز هم کم نیاور و بگو «مگر میشود کسی تحقیق کند و باز هم کافر بماند!»
خیلی دور
25 ژوئن 2009شش ساله که بودم، شیراز دورترین جای دنیا بود.
در ده سالگیام فهمیدم هیچ جای دنیا دور نیست.
و امروز، تهران دورترین جای دنیاست؛ خیلی دور. و شیراز، حتی دورتر از دورتر از دورترین.
نظام قانونی یا تعارفی
22 ژوئن 2009بیش از سی سال از آغاز جمهوری اسلامی ایران میگذرد. از ابتدا تاکنون، مشکلات فراوان و بزرگ و گاه خطرناکی برای نظام جمهوری اسلامی پیش آمده، که گاه به تلخی رفته، و گاه خاطرهای شیرین در یادها به جا گذاشته است.
به چند رخداد این سی سال که نگاه کنیم، یک موضوع دردناک در این میان میبینیم، که بهانهی اصلی این نوشته است.
برای حل معضلات و مشکلات سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اساسا همهی مشکلات جامعه سه کار میتوان کرد که هر کدام نتایجی دارد، و هر کدام ما را به سویی میبرد، که ممکن است بخواهیم یا نخواهیم:
1- هنگام بروز مشکل، از روابط و لابیهای درون قدرت استفاده کنیم، و یک طرف کوتاه بیاید و طرف دیگر هم از آنچه میخواهد صرف نظر کند و مسایل و مشکلات تمام بشود.
2- هنگام بروز مشکل، همه از حداکثر توان خود برای اثبات خود، و نفی طرف مقابل استفاده کنیم، و استفاده از روابط داخل قدرت، یا راههای قانونی را به زمان بعدتری موکول کنیم.
3- هنگام بروز مشکل، همهی مسایل را از راه قانونی حل کنیم؛ و از روابط درون قدرت و لابی با حاکمیت، یا روشهای غیرقانونی هم استفاده نکنیم.
یک. در طول تاریخ سیاسی جمهوری اسلامی ایران، بیشتر اختلافها و بحرانها، با استفاده از روابط درون قدرت حل شده است، و در موارد بسیار اندکی از ظرفیتهای قانونی برای جل مسایل و مشکلات استفاده شده است.
مثلا دربارهی برکناری ابوالحسن بنیصدر از ریاست جمهوری، گرچه وی بالاخره به دلیل عدم کفایت سیاسی، از مقام خود برکنار شد، اما به هر حال پای قانون خیلی دیر به مسئله باز شد. البته شکی نیست که امام خمینی رحمة الله علیه، در آن فضا و شرایط جنگ، به عنوان ولی فقیه به تشخیص ولایی خود عمل کردند، اما باید دید در شرایط عادی، چه برخوردی از جمهوری اسلامی ایران باید دیده میشد.
تخلفات و انحرافات ابوالحسن بنیصدر بسیار پیش از آنکه مجلس رای به عدم کفایت سیاسی او بدهد، برای بسیاری مشخص و واضح بوده است؛ چنانکه آیتالله خامنهای در نطق خود در مجلس شورای اسلامی، به صراحت اعلام میکند که سکوت وی و همفکرانش تنها و تنها به دلیل خواست امام بوده است. در حالی که در شرایط عادی، نمایندگان مجلس، وظیفه داشتند در همان ابتدای آغاز رفتارهای نامناسب و عملکرد خلاف قانون ابوالحسن بنیصدر، اقدامات قانونی لازم برای فشار قانونی به وی را انجام بدهند.
نمونههای فراوانی از این دست میتوان در جریان عملکرد قوهی قضاییه، دولت، مجلس شورای اسلامی، شورای نگهبان و دیگر نهادها و قوای جمهوری اسلامی یافت، که بحرانها و اختلافهای میان اینها، یا اختلافهایشان با شهروندان یا شخصیتهای سیاسی، با پادرمیانی، و واسطه شدن یک مقام، حل شده است.
بزرگترین نقص این روش، به حاشیه رانده شدن قانون، و بیمصرف شدن آن در مواقع لزوم است. این روش وقتی موفقیت به همراه دارد، که هر دو طرف اختلاف، برای پادرمیانی طرف سوم ارزش قایل باشند؛ اما وقتی یکی از دو طرف، بخواهد تنها با روش قانونی پیش برود، معلوم است که یک قانون تضعیف شده و ناکارآمد نمیتواند به هیچ کدام از طرفین دعوا کمکی بکند.
دو. این روش میتواند جزیی از روش اول باشد. هر دو طرف برای محقتر جلوه دادن خود، از تمام قدرت فشار و لابی خود استفاده میکنند، حتی بر علیه طرف مقابل موضع منفی میگیرند و حتی تهمت و دروغ نثار هم میکنند، تا بتوانند وزن خود را در بازیهای قدرت بالا ببرند و بالاخره روز میانجیگری بتوانند قدرتمندتر جلوه کنند و پیروز شوند.
این روش نیز نمونههایی در تاریخ سی سالهی جمهوری اسلامی ایران دارد؛ که از میان آنها، دعواهای منتهی به دو پاره شدن جامعهی روحانیت مبارز و تولد مجمع روحیانیون مبارز، و همچنین دعواهای میان حزب جمهوری اسلامی و مجاهدین خلق، نمونههای کاملی از این روش هستند. گرچه همان طور که گفتم، نمونههای دیگری هم هست.
این روش، مخربتر و ویرانگرتر از روش قبلی است. چون روش قبلی تنها از این حیث اشکال داشت که مرجع حل اختلافات، از قانون به جای دیگر منتقل میشد، و کمکم از اعتبار قانون در حل اختلافات کاسته میشد، اما در این روش، علاوه بر از میان رفتن اعتبار قانون، باعث نهادینه شدن استفاده از روشهای زننده برای پیروزی نیز میشود.
پیش از توضیح دربارهی روش سوم نکتهای را باید گفت. جامعهای که از روش اول و دوم استفاده میکند، در برابر اختلاف و دعوا آسیبپذیر میشود و هر اختلاف کوچکی میتواند شرایط را بحرانی کند، مخصوصا اگر اختلاف بزرگ باشد، و مخصوصا اگر دو طرف دعوا نتوانند یک میانجی غیر از قانون پیدا کنند.
یکی از مشکلات دیگر در اینچنین جامعهای، نابود شدن حقوق شهروندی است. در جامعهای که قدرتمندانش با استفاده از لابیهای درون قدرت کار خود را پیش میبرند، شهروندان اگر حقی را بخواهند بستانند، یا باید به قانونی که قدرت و حاکمیتاش به دلیل روابط درون قدرت کاهش یافته اعتماد کند، یا برای احقاق حق خود، به قدرت پیوند بخورد. یک نمونه از نابودی حقوق شهروندی در این مورد میتواند قضیهی تعطیلی نشریهی نیستان باشد؛ که با شکایت فایزهی هاشمی، و قضاوت سعید مرتضوی، به جولانگاه تاختن به حقوق شهروندان سهم نبرده از قدرت شد، آن هم با وجود عدم توفیق دادگاه در محکوم کردن نشریهی نیستان. جنگی که نتیجهای جز نشان دادن اقتدار قدرتمندان، و ضعف دادگاه و نهاد قضایی، و بیپناهی شهروندان نداشت.
در اینچنین جامعهای، به سختی میتوان فهمید که –مثلا- سخن گفتن دربارهی اشتباهات رییس قوهی قضاییه چه نتیجهای در پی دارد؛ چون ممکن است در یک مورد، این شخصیت، با استفاده از قدرت خود، شخص منتقد را بدون توجه به قانون زیر فشار بگیرد. چنانکه موارد زیادی از این دست میتوان نام برد. برای نمونه میتوان به بازداشت حیدر رحیمپور ازغذی در دورهی ریاستجمهوری حجتالاسلام هاشمی رفسنجانی اشاره کرد؛ آن هم تنها به دلیل انتقاد از یکی از فرمانداران دولت آقای هاشمی؛ و همچنین مواجههی سعید مرتضوی با علیرضا زاکانی و تهمتهایی که دادستان تهران، تنها با تکیه بر قدرت خود، در نامهای سرگشاده نثار زاکانی کرد.
نتیجهی این شرایط، مبهم شدن فضای جامعه است، مخصوصا که رسانههایی همچون روزنامهی کیهان هم، در این سالیان ثابت کردهاند با تمام توان، از عرف رفتار سیاسی پاسداری میکنند، حتی اگر کسی کاملا قانونی رفتار کند و رفتارش بر اساس قانون هیچ مشکلی نداشته باشد. موارد متعددی میتوان از دخالتهای نهادها و رسانههای غیرمسئول نام برد، و به یاد آورد، که در عین نداشتن هیچ وجهه و مسئولیت حقوقی و قضایی، به راحتی حقوق شهروندی افراد را زیر سوال بردهاند. نمونههای زیادی میتوان یافت از اینکه مثلا روزنامهی کیهان در جایگاه قاضی، یا قوهی قضاییه به صدور حکم برای متخلفانی که خود تخلفشان را ثابت میکند میپردازد، بیآنکه فرد مورد نظر حتی توسط یک دادگاه قانونی تفهیم اتهام شده باشد.
در همچه جامعهای، حتی نقد تئوریک و آکادمیک نظریهی ولایت فقیه هم خط قرمز میشود، و بدون دادگاه و قاضی و قضاوت، محاکمه صورت میگیرد. همین جا باید یادی کنیم از فعالیتهای انصار حزبالله که یکی از پایههای اصلی رواج بیقانونی و تخریب قانونمندی در جامعه بوده است. انصار حزباللهی که با توجیه خلاف شرع بودن جلسات سخنرانی اصلاحطلبان، با اعتماد به نفس تمام، و بدون اعتنا به قانون و مجوز قانونی آن جلسات و سخنرانیها، دست به رفتار آشوبگرانه و به هم زدن جلسات میکردند؛ بدون آنکه قوهی قضاییهای احساس مسئولیت کند و آنها را سر جایشان بنشاند.
در این جامعه که اختلافات عموما با پادرمیانی یا واسطه کردن کسی حل میشود، و جز در موارد ریز و بیاهمیت، پای قانون و قضا به میان نمیآید، و پروندههای بزرگ، معمولا یا مسکوت میماند و یا توسط روزنامهها و خبرگزاریها و رسانههای دیگر مورد رسیدگی یا اطلاعرسانی پیش از محکومیت قرار میگیرد، بهره بردن از روش سوم برای حل مشکلات و معضلات، بیشتر شبیه لطیفه است.
وقتی مسئلهای با پادرمیانی حل میشود، یعنی حل نشده، یعنی مسکوت گذاشته شده، و این یعنی تداوم اختلاف. وقتی مسئلهای با پادرمیانی حل میشود، یعنی ادامهی لابیها و نقشهکشیها برای بردن در بازی بعدی، و زمین زدن طرف مقابل در زمین بازی بعدی.
اتفاقات امروز ایران، کاملا عادی است. خیلی دردناک و آزاردهنده و تلخ است، اما کاملا عادی است. انتظاری جز این اگر داشته باشیم، اشتباه میکنیم. این رخدادها برای جامعهای که در هشت سال ریاست جمهوری حجتالاسلام هاشمی رفسنجانی، اوج جامعهی تکصدایی را تجربه میکند، و در هشت سال ریاست جمهوری حجتالاسلام سیدمحمد خاتمی، اوج بیپروایی سیاسی و فرهنگی روزنامهها و نشریات و همهی مطبوعات را به خود میبیند، هیچ چیز عجیب نیست. کاش هر چه زودتر، نوبت به حرف زدن دربارهی روش سوم برسد.
کتاب خانه ی شرق بنفشه
21 ژوئن 2009آخرین باری که رفتم زیارت حافظ، نوروز هشتاد و هشت بود. آن روز وارد شدن به حافظیه با همهی دفعههای پیش تفاوت میکرد. خیلی تفاوت میکرد البته.
یکی از تفاوتهای زیبایش این بود که پیش از آن، داستان «شرق بنفشه» را نخوانده بودم. همان دم در، به یاد ذبیح افتادم، و به یاد آن بساط کتاب، و به یاد آن کتاب…
خیلی برایم جالب بود بدانم آن کتابخانهی حافظیه که
سطر به سطر داستان، پر بود از لحظههای شیرین حضور ارغوان، کجای حافظیه است. اما نشد بپرسم، همان طور که نشد نگاهی به اطراف بیندازم و کتابخانه را پیدا کنم.
شاید خیلی شیرین میشد اگر کتابخانه را میدیدم. شاید میخواستم دنبال آن خراش روی کفش ارغوان بگردم اصلا؛ نمیدانم، هر چه بود نیاز شیرینی بود، که تنها همان چند دقیقهی ابتدایی وارد شدنم به حافظیه یادم ماند.
نمیدانم چه شد یادم رفت؛ و نمیدانم چه شد امروز باز خودش را در میان یادهایم جا کرد. از سه نفر پرسیدم شاید بدانند کتابخانه حافظیه کدام سوی مزار حافظ است، اما هر سه گفتند «نمیدونم. اصلا مگه حافظیه کتابخونه داره؟»
تلخ بود، شیرین هم بود البته. دلم را خوش کرده بودم به دیدن کتابخانهای که –احتمالا- نبوده و نیست، و ساخته و پرداختهی ذهن نویسندهی داستان بوده. تلخ از این جهت که یک آرزو مُرد! آرزوی دیدن و حس کردن آن کتابخانه؛ و شیرین از این جهت که شهریار مندنیپور، آنچنان این داستان را زیبا و دقیق و ماهرانه نوشته، که حتی فکرش را هم نمیکردم ممکن است حافظیه کتابخانه نداشته باشد.